پس مقام حيرت است كه مأمون و ديگر قاتلين اهل بيت از شيعه باشند ، و جاحظ معتزلى بيچاره با وجود مجاهر بودن او بحب امير المؤمنين عليه السلام بتأليف « رسالهء غراء » محض بزعم جريان ارث در خلافت ، كه به آن زعم هم على ما صرح به القاضى بنابر ارضاء بعضى از ملوك شيعه زبانش آلوده شده باشد ، از اعادى حضرت امير المؤمنين باشد فاعتبروا يا اولى الالباب ،
إِنَّ هذا لَشَيْءٌ عُجابٌ
.
و اگر چه وجه بسط كلام در اين مقام بذكر حال مودت جاحظ معتزلى ، و خدمت او نسبت بكلام امير المؤمنين علي عليه السلام در نظر جلى غير جلى ، ليكن فائده بس عمده در ضمن آن مطوى ، شرحش آنكه مثل جاحظ را كه « رسالهء غراء » در فضائل حضرت امير عليه السلام دارد ، و مثل شريف رضى او را دليل خود در شناخت كلام امير المؤمنين عليه السلام و ناقد اين جوهر ثمين مىگويد ، از اعظم اعداى آن جناب ولايت مآب فرض كردن ، اصطلاح بديع امامية است ، مثل آنكه اهل لغت صحراى مهلك را مفازه نامند ، و اهل عرف عام اعمى را بصير خوانند انتهى [ 1 ] .
و بمطالعهء اين كلام بديع النظام ناظر ماهر را ميسزد كه انگشت حيرت بدندان گزد ، زيرا كه ناصبيت جاحظ و عداوت او با جناب امير المؤمنين عليه السلام ، و تصنيف او كتابى در توجيه مطاعن بنفس رسول ، امرى است در غايت ظهور و اشتهار ، تا آنكه جناب شاهصاحب كه استاد فاضل رشيدند ، و حضرت رشيد در تعظيم و تبجيل جنابش ، جابجا
هامش
[ 1 ] ايضاح لطافة المقال ص 28