كوجوكها در كمين بودند تا در اولين فرصت با كشتن يكى از قانيوخمزها مقصود خود را برآورده سازند و مراد خان نيز نمىخواست خود را هدف آنها قرار دهد . اگر مراد خان به قلمرو كوجوكها وارد مىشد ديگر خطرى او را تهديد نمىكرد ، اما در موقع بازگشت بىشك آنها او را مىزدند . با اين تفاسير تنها چارهء مراد خان اين بود تا قبل از آفتابى شدن در برابر كوجوكها به ابهء خود بازگردد .
راه ما از زمينى باز و هموار مىگذشت كه به خاطر ريزش زياد بارانهاى اخير بسيار خرم و سرسبز شده بود . گوشه و كنار همهجا نشانهاى به چشم مىخورد از اينكه زمين اين ناحيه سابق بر اين بطور وسيعى در زير كشت قرار داشته است . در اين قسمت از مسير به انسانى برنخورديم ، آنچه به چشم مىخورد هوبره و اسفرودهاى دمباريك بود كه اين سرزمين را از آن خود ساخته بودند ، به سختى مىشد به آنها نزديك شد ، اگر تنها اسفرودها بودند خيلى راحتتر مىشد به آنها دست يافت . در اينجا از دو نهر كه از كوههاى واقع در جنوب گرگان جارى مىشد عبور كرديم . اين دو نهر نيز مانند ساير رودهاى اين منطقه در بسترى عميق جريان مىيافت و بجز در چند نقطه كه شرايط كنارهء آنها اجازه مىداد نمىشد از آن گذشت .
تيرهء كوجوك از يموتها تمامى زمينهاى واقع در شمال فندرسك را در دست دارند و بيشتر براى شخمزدن از گاو نر استفاده مىكنند ، با اين حال مردى را ديدم كه از يك جفت اسب نيز براى اين منظور كمك گرفته بود ، او افسار و دهانه جداگانهاى در اختيار نداشت و يوغ معمولى را كه براى گاوها استفاده مىكنند بر گردن اسبها نهاده بود .
طغان خان رئيس تيرهء كوجوك جومور هنگام ورود ما در دهكده نبود و بدنبال غارت گلهاى بود كه توسط داز « 1 » ها دزديده شده بود كه در همسايگىشان بودند و مجبور شده بود تا به سوى محل استقرار آنان برود . بههرحال طولى نكشيد كه او و مردانش بازگشته و براى سلام و خوشامدگويى پيش ما آمدند و شام را نيز با ما خوردند . خيلى جالب بود كه تركمنها فقط براى خوردن مىآيند و نه صحبت كردن ، بلافاصله بعد از اينكه غذا را با اشتهاى تمام ميل كردند ، در اولين جايى كه ممكن است دستهاى خود را با گوشهاى از چادر پاك مىكنند و بدون گفتن كلمهاى خارج مىشوند فقط خانهاى آنها هستند كه بعد از شام و در موقع رفتن خداحافظى مىكنند .
بعد از ظهر را به همراه طغان خان و مراد خان و مردان وى به شكار رفتم هرچند آنها نهايت تلاش خود را كردند اما چيزى جز دو قرقاول عايد ما نشد . او به من گفت كه در
هامش
( 1 ) -Daz.