خانههايى در دو طرف ساخته شده بود . بيشتر مغازهها از پارچههاى چيت گلدار و نظاير آن پر بود اما من چيز ديگرى نديدم .
جمعيت محمدآباد را نزديك به هزار خانوار تخمين مىزدند . وقتى كه از ميان شهر مىگذشتم و به ديدار بيگلربيگى مىرفتم ، احساس كردم كه مردم با تربيت بودند .
فراشباشى مخصوص بيگلربيگى و يساول همراه با 20 فراش ديگر به استقبال ما در بيرون شهر آمده بودند . در محل چهارسو كلانتر و داروغه با چند تن از افرادشان در انتظار به سر مىبردند . به مناسبت ورود ما همه خيابانها جارو و آبپاشى شده بود . مردم همگى ايستاده و دست تكان مىدادند . در بيرون از مقر حكومت ، خان خوشامد گفته و مرا به درون هدايت كرد .
خان طى صحبتهايش گفت كه روى تپههاى اطراف آثارى است كه نشان مىدهد زمانى اين منطقه جمعيت زيادى را در برداشته است ، اما در طى حملهء چنگيز خان تمام مردم قتلعام شدند و اين ناحيه هرگز نتوانست جمعيت سابق خود را بازيابد . جمعيت فعلى منطقه را خان 000 ، 10 خانوار مىدانست . حال اينكه اين ناحيه گنجايش جمعيتى تا دو برابر اين حد را نيز دارد .
خان عقيده داشت كه درگز نام خود را از دارا يا داريوش گرفته ، كه گفته مىشود محمدآباد را او بنا نهاده است . در طول روز جمعيت زيادى در شهر جمع شده بود بعد فهميدم كه ورود من به شهر مصادف با عزيمت زائران به كربلا بوده است . در طول دو سال گذشته بخاطر شيوع و با و بيمارىهاى ديگر راه كربلا بسته بوده و اكنون كه موقعيت دست داده بود افراد زيادى آماده رفتن به زيارت بودند . مردم نيز براى خداحافظى با آنها گرد آمده بودند . ابتدا صداى گريهء زنانى را كه بر كنار دروازهء شهر جمع شده بودند شنيدم . بعد كمكم مردم بعد از انجام مراسم خداحافظى شروع به بازگشت كرده و از كنار چادرهاى ما نيز عبور كردند . مردان نيز همانند زنان گريه مىكردند و با دستمالهاى بزرگى چشمايشان را پاك مىكردند .
بعد از محمدآباد به طرف غرب و در طول مرز پيش رفتيم . در نوخندان « 1 » به پسر مأمور انگليسى كه ما او را ملاباشى صدا مىكرديم برخورديم و براى ديدن باغها و تاكستانهاى حاجى على رفتم ، علت اينكه ما اين پسر را ملاباشى مىخوانديم اين بود كه پدرش مايل بود كه او در آينده آخوند يا ملا شود .
از ديدن تاكستانهايى به وسعت چندين جريب بسيار متعجب شدم . بيشتر انگورها
هامش
( 1 ) - نوخندال مركز يكى از دهستانهاى شهرستان درگز است .