صد عدد دو قران معادل 9 پنى مىفروشند .
كدخداى دهكده به ديدار ما آمد و داستانهاى زيادى از مسافران خارجى كه در گذشته از اينجا گذشتهاند ، براى گفتن داشت . او كاپيتان هون . جورج . نپير را كه در سال 1872 م . از كلات ديدن كرده بود هنوز به ياد داشت . چون مشخصاتى كه مىگفت با ظاهر وى منطبق بود ، او همچنين مىگفت كه چگونه سكندر فين صاحب « 1 » براى دو روز در دهكدهء وى اقامت گزيده است . براى مدتى نفهميدم مقصود او كيست بعد دريافتم كه منظور وى الكساندر فين « 2 » كنسول بريتانيا در رشت است كه در سال 1885 م . در آن خط مأمور بوده است . او همچنين از يك انگليسى ديگر مىگفت كه در همان سال او را از مشهد همراهى كرده است . از مشخصاتى كه گفت دريافتم كه آن شخص كسى نبوده است مگر برادرم سرهنگ اى . سى . ييت . درختان داخل درّه كه در آن دهكده بود ، مملو از كبوترهاى جنگلى ، درست داراى همان مشخصاتى كه كبوترهاى جنگلى انگليسى دارند بود .
همين كه به مرز تركمن نزديك شديم سربازان ايرانى همراه ما شروع به گفتن داستانهاى زيادى از گذشته كردند . هرچه به تركمنها نزديكتر مىشديم اين داستانها بيشتر مىشد . به خوبى پيرمردى را به ياد دارم كه مدت 30 سال را به عنوان سرباز در شيراز ، بندر عباس ، خراسان خدمت كرده بود . او كه در شاهرود متولد شده بود در سنين جوانى همراه با دو برادرش بدست تركمنها گرفتار و اسير مىشود . تركمنها او و برادرش را به خيوه و خود او را به عشقآباد منتقل كردند . او هيچگاه از برادرانش خبرى نيافت . پدرش در جستجوى وى به عشقآباد مىرود و او را در ازاى پرداخت 90 تومان آزد مىكند . بسيارى از مردم ساكن اين نواحى داستانهايى از اين قبيل براى گفتن دارند .
ايرانيان بايد خيلى از روسها متشكر باشند كه تركمنها را سر جاى خود نشاندند .
ديگر از هجوم و تجاوز تركمنها خبرى نيست فقط خاطرهء تلخى از آنها بجاى مانده است و تلخى اين خاطرهها نيز به حدى است كه به اين زودىها فراموش نخواهد شد . تنها چيزى كه مىتوان گفت اين است كه اگر ايرانيان شجاعت مقاومت كردن را داشتند هرگز اينقدر ضربات و صدمات را متحمل نمىشدند .
كردها و ديگر طوايف مستقر در سرحدات اينقدر كه ايرانيان از تركمنها در ترس و رنج بودند در وحشت و عذاب نبودند . تا آنجا كه من ميدانم تركمنها نه در تيراندازى مهارتى دارند و نه در شمشيربازى آدمهاى قابلى هستند و اگر بجاى ايرانيان افراد ديگرى در اين منطقه بودند آنها به هيچوجه نمىتوانستند چنين ترس و وحشتى را در دل تمامى مردم
هامش
( 1 ) -Sikandarfin Sahib.
( 2 ) -Alexander Finn.