چون سخن گويم
همهء وجودم براى تو زبان مىشود
و چون گوش فرا دهم
همهء وجودم براى تو گوش مىشود
( 53 )
[ شرط معرفت آن است كه همه چيز ]
شرط معرفت آن است كه همه چيز
از تو محو شود
همچون مريد كه بنگرد و در نگريستن
بر هيچ چيز آگاه نگردد
( 54 )
[ او مرا برگزيد ، حقير كرد و شرافتم داد ]
او مرا برگزيد ، حقير كرد و شرافتم داد
همه چيز را از من پيمان گرفت
و مرا به آن شناساند
در قلب و دلم ذرهاى باقى نماند
مگر اينكه او را شناختم به آن ذره
و او مرا شناساند
( 55 )
[ نديم من ( شريك من در نوشيدن ) به ]
نديم من ( شريك من در نوشيدن ) به
چيزى از ستم منسوب نيست
مرا نوشاند آنگونه كه خود مىنوشد
بسان ميزبان با ميهمان
وقتى كه جام ( شراب ) گشت
تيغ و زيرانداز چرمى آوردند