( 60 )
[ منم كسى كه مشوق مرگ خود در خفت و خوارى بود ]
منم كسى كه مشوق مرگ خود در خفت و خوارى بود
و شيفته [ به آن ]
منم كسى كه در آرزوهايش فرو رفته است
از وحشت فرياد مىزند درحالىكه غرق گشته است
من اندوهگينى آزرده و پريشان خاطرم
روحم از اسارت عشقش گريخت
بقايم چگونه است درحالىكه ميان دلم را با تيرهاى
نگاه باريك و تندش هدف گرفته است
پس اگر تيرها قطع شوند ، دلم به من حمله مىكند
با گرماى آرزوها ذوب مىكند و مىسوزاند
آنچه در دلم مخفى كرده بودم
اشكهاى اندوه ، آشكار كرد و رازش را برملا نمود
( 61 )
[ پيوند دادن حقيقت با خدا ، حق است ]
پيوند دادن حقيقت با خدا ، حق است
( سوار شدن حقيقت بر حق ، حق است )
و فهم معنى اين عبارت ، ظريف و باريك است
هستى را با سرچشمه پيوند دادم
( وجود را در بىوجودى سوار كردم )
و ديگر قلبم سنگدل و بىرحم نيست ( و قلبم بر مجاهده نفس محكم و سخت است و سستى نمىكند )
( 62 )
[ اينك مرا با توحيد راستين يگانه كرد ]
اينك مرا با توحيد راستين يگانه كرد