اين سزاوار كسى است كه
در تابستان با اژدها شراب مىنوشد « 1 »
( 56 )
[ وجود او بسته به من است و وجود من بسته به اوست ]
وجود او بسته به من است و وجود من بسته به اوست
وصف او خود وصفكنندهء اوست
اگر او نبود
هرگز رستگاريم را نمىدانستم ( نمىيافتم )
و اگر من نبودم
شناسندهاى براى او نبود
هامش
( 1 ) . ابو الحسن حلوانى گويد : روزى كه مىخواستند حلاج را به دار آويزند حضور داشتم . حلاج را در ميان بند و زنجير آوردند و او مىخراميد و مىخنديد و مىگفت :
نديم من به چيزى از ستم منسوب نيست
مرا نوشاند آنگونه كه خود مىنوشد
بسان ميزبان با ميهمان
وقتى كه جام ( شراب ) گشت
تيغ و زيرانداز چرمى آوردند
اين سزاوار كسى است كه در تابستان با اژدها شراب مىنوشد
ابو بكر شبلى گويد : آهنگ حلاج كردم درحالىكه دستها و پاهايش را بريده و او را بر تنه درخت خرمايى به صليب كشيده بودند . به او گفتم : « تصوّف چيست ؟ »
گفت : « كمترين مرتبهاش همين است كه مىبينى . »
گفتم : « پس والاترين مرتبهء آن چيست ؟ »
گفت : « تو را به آن راه نيست ولى فردا خواهى ديد . و در غيب ، چيزهايى است كه من آنها را مىبينم ولى آنها از تو پنهان است . »
چون شب شد از خليفه فرمان رسيد كه گردن حلاج را بزنند . نگهبانان گفتند اكنون ديروقت است فردا دستور خليفه به جاى آوريم . فرداى آن روز حلاج را از روى صليب ( تنهء درخت خرما ) پايين آوردند تا گردن او را بزنند .
حلاج با صداى بلند گفت : « براى واجد ( مرد خداىجو ) اين بس كه واحد ( خدا ) براى او تنها شود » . آنگاه اين آيه را خواند :« يَسْتَعْجِلُ بِهَا الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِها ، وَ الَّذِينَ آمَنُوا مُشْفِقُونَ مِنْها وَ يَعْلَمُونَ أَنَّهَا الْحَقُّ »گويند : اين آخرين سخنى بود كه از حلاج شنيده شد . آنگاه گردن او را زدند و جسدش را در بوريايى پيچيده و بر روى آن نفت ريخته آتش زدند . و خاكستر آن را بر سر منارهاى نهادند تا باد آن را پراكنده سازد . ( اربعة النصوص ، ص 166 )