چون او را فاشكنندهء اسرار ديدند
وقتى كه رازى را به او گفتند ، آن را فاش كرد
پس مردم او را چون من سبكمغز مىشمارند
آنها اهل رازند و براى نگهدارى اسرار آفريده شدند
هيچگاه دشنامگو را تحمل نمىكنند .
و در مجلسشان خبرچين را نمىپذيرند
و هيچ پردهدرى را دوست ندارند
و هيچ خبرچينى را براى بعضى از اسرارشان برنمىگزينند
جلالشان از شما دور باد
پس در هر مصيبتى براى آنها و با آنها باش
از آنچه بر ايشان از اين روزگار سست و بىبنياد باقى مىماند « 1 »
( 47 )
[ اى نسيم باد به غزال ( بچه آهوى ) بگو ]
اى نسيم باد به غزال ( بچه آهوى ) بگو
آب چيزى جز تشنگى من نيفزود
محبوبى دارم ، عشقش در ميان دل است
اگر مىخواهد بر گونهام پاى بگذارد ، بگذارد
روحش روح من است و روح من روح اوست
اگر بخواهد مىخواهم و چون بخواهم مىخواهد
( 48 )
[ در شگفتم از كلّ وجودم ، كه چگونه بخشى از آن همه را حمل مىكند ]
در شگفتم از كلّ وجودم ، كه چگونه بخشى از آن همه را حمل مىكند
و از سنگينى بخشى از بدنم ، چون زمين تاب تحمل آن را ندارد
هامش
( 1 ) . على بن انجب بن ساعى بغدادى در كتاب مختصر اخبار الخلفاء گويد : يكى از مشايخ گفت : حسين حلاج را ديدم كه به آواز قرآنخوانى گوش فرا داد تا آنجا كه به وجد آمد ، پاهايش را از زمين برداشته و به رقص ايستاده و اين اشعار را سرود . ( تراژدى حلاج در متون كهن ، ص 112 ) .