مگر اينكه عشقت با انفاسم همنشين شده باشد
با هيچ قومى در خلوت به گفتگو ننشستهام
مگر اينكه تو حديثم در ميان آنان باشى
و هرگز ، چه در حالت غم و اندوه يا شادى تو را ياد نكردم
مگر اينكه تو در درونم جاى داشته باشى
و هرگز از تشنگى قصد نوشيدن آب نكردم
مگر اينكه روى تو را در جام ديده باشم
اگر مىتوانستم نزد شما بيايم مىشتافتم
و دست از پاى خويش نمىشناختم با رخسار يا به سر مىآمدم
اى جوان زندهدل ، چون برايم آواز بخوانى
بخوان :
افسوس بر قلب سنگدل و قاسى تو
مردم از بىخردى با اصرار مرا مىخوانند
درحالىكه راه من براى من و راه مردم براى ايشان
( 46 )
[ كسى كه او را محرم راز قرار دادى ، آشكار كرد ]
كسى كه او را محرم راز قرار دادى ، آشكار كرد
هرچه را پوشيده داشتند
پيوند را گسست ، زيرا او مكار بود
اگر آدميان آنچه به آن آگاهى دارند ، آشكار كنند
از هرآنچه در پيرامونشان است غافل نگه داشته مىشوند
و هركس راز يارش را نگه نداشت
مردم هرگز او را محرم راز خويش نمىگيرند
و او را به سبب لغزشهايش مجازات مىكنند
و از مكان انس بيرونش افكنند ( او را تنها گذارند )
و از او كناره گيرند ، كه شايستهء همنشينى نيست