( 42 )
[ بىحرفى ، سپس سكوت ، و آنگاه گنگى ]
بىحرفى ، سپس سكوت ، و آنگاه گنگى
و علمى ، سپس وجدى ( عشق شديد ) و آنگاه قبرى ( نفى عين و اثر آن از دل است )
و گلى ، سپس آتشى و آنگاه « نورى »
و سرمايى ، سپس سايهاى و آنگاه خورشيدى
و زمين ناهموارى و سپس دشت هموارى و آنگاه برهوتى
ورودى ، سپس دريايى و آنگاه خشكىاى
و مستى ، سپس هوشيارى و آنگاه شوقى
و قربى ، سپس و صلى و آنگاه انسى
و « قبضى » ى سپس « بسط » ى و آنگاه « محو » ى
و « فرق » ى سپس « جمع » ى و آنگاه « طمس » ى
و گرفتنى سپس پس دادنى و آنگاه كششى
و وصفى ، سپس كشفى و آنگاه درهم آميختگى
عبارتهايى است نزد مردمى كه
دنيا برايشان يكسان و بىارزش است
و صداهايى است پشت در
به جز زمزمه چيزى به گوش نرسد ، هرچند نزديك باشى
هنگامى كه عمر به پايان رسد
هامش
دانست كه بلا از او منقطع خواهد گشت ، از مفارقت بلا بناليد . حسين بلا و نعمت هر دو يكى مىدانست .
اين منزل مريدان است . بلا بر نعمت گزيدن منزل پيغمبران است ، زيرا كه معشوق را در بلا رضاست ، عاشق را در نعمت عالم بقاست . عرفان وصف اوست . بلا منزل فناست ، نكرات وصف اوست . معرفت در خورد عارف ، و نكره در خورد قدم . آنجاست كه عجز در ادراك عين معرفت است ، و نكره طوفان توحيد . هركه از توحيد با معرفت ماند « مسّنى الضّرّ » گويد . و هركه از نكره با معرفت ماند ، « ما مسّنى الضّرّ » گويد . مكر ( ؟ ) زمان ( ع ) از مشاهدهء مبلى در بلا ساكن شد . حسين در كشوف اصل مستغرق شد ، از زخم بلا نناليد .
پيغمبران و صديقان چون در تحقيق توحيد سير كنند ، بلا و نعمت نزد ايشان يكى شود ، مادام كه عواقب حال مشاهدهء حق است . در صويحبات يوسف نگاه كن ، كه چون در رؤيت يوسف ( ع ) آلام قطع دست ندانستند . ( تراژدى حلاج در متون كهن ، ص 269 )