از آنچه او را تلوين « 1 » در غير تأثير پذيرفته
و « عين » « 2 » حالى است
كه در قدمشان محو شود
از شاهد جمع بدون صور پوشيده ماند
براى اينكه آنچه در فرق به ايشان دادند
از علوم موجود به ايشان رسيده است
پس « جمع » غيبتشان و « فرق » حضورشان است
و وجد و فقد در اين دو ، به نظر است
( 41 )
[ حرمت عشق كسى كه روزگار براى به فساد كشيدنش طمع نمىكند ]
حرمت عشق كسى كه روزگار براى به فساد كشيدنش طمع نمىكند
آنچنان است در هنگام هجوم بلا
ترس به خود ندهد و از ضرر هراسى ندارد
هيچ عضو و مفصلى قطعهقطعه شده از من نباشد
مگر در آن عضو براى شما خاطرهاى باشد « 3 »
هامش
صوفيان محو ، نفى صفات بشرى است و نيز اثبات اوصاف قلوب است . محو آن است كه خداوند انسان را از رؤيت نقش خويش مبرا كند به نحوى كه اثرى از اعمال و آرزوهاى نفسانى باقى نمانى .
( 1 ) . تلوين : از لون ، رنگ ، گوناگونى ، گرديدن دل سالك كه در احوال بر او مىگذرد . نام يكى از مقامات فقر ، يعنى طلب و جستجو از راه استقامت است . تغيّر و تحول بنده از حالى به حالى ديگر . سير در احوال خود .
چنانچه حضرت موسى ( ع ) به يك نظر خداوند ، متلون شد ، با تجلى خدا بر كوه طور ، بيهوش شد .
( 2 ) . عين : چشم ، ديده ، اشاره به ذات چيزى است كه اشياء از آن آشكار مىشود .
( 3 ) . با فاطمه نيشابورى گفت در جواب شبلى كه « و اللّه كه من سرّ آشكارا نكردم ! و حقا كه ميان بلا و نعمت او فرق نكردم ! » پس اين بيت گفت :
حرمت عشق كسى كه روزگار
براى به فساد كشيدنش طمع نكند
آنچنان است در هنگام هجوم بلا
ترس به خود ندهد و از زيان نهراسد
گفت : « حسين راست گفت . » آنچه خلق ندانست ، آشكارا كردن آن حسين چون توانست ؟ دشمنان گفتند كه در « انّى مسّنى الضّرّ » زيادت دعوى است از پيغمبرى ، كه ايوب ( ع ) در نزول بلا گفت : « مسّنى الضّرّ » . تفسير اين غلط شنيدهاى . او در بلا آمد ؛ جمال مبلى مىديد ، و از عين قرب نوال وصلت اصل مىيافت . چون