نامم به عنوان صاحب خبر در ميانشان پيچيد
آرزو مىكنم تا خودم را از محبت شما دور سازم
چنان كه از چشم و گوشم دورى جستم
( 36 )
[ غايب شدى ، ولى از درونم هرگز غايب نيستى ]
غايب شدى ، ولى از درونم هرگز غايب نيستى
اندوه و شاديم درهم آميخت ( شادى و سرورم شدى )
و وصل با جدايى پيوند يافت
در غيبت من ، حضورم براى من حاصل شد
در سرّ غيب مقصد منى
و در درونم ، از خيال ، پوشيدهترى
به راستى كه در روز ، مؤنسم هستى
و در شب همصحبتم هستى
( 37 )
[ چهار حرف است كه دلم را به هيجان آورده ]
چهار حرف است كه دلم را به هيجان آورده
و خاطر و فكرم بدان متلاشى شده
« ألفى » كه خلايق را به صنع خود ايجاد كرد
و حرف « لام » ى كه بر ملامت جارى است
سپس « لام » ى كه سبب افزايش معانى مىشود
آنگاه « ها » يى كه بدان سرگردان شدم ، آيا اين را مىدانى ؟ !
( 38 )
[ هرگز قلبم راحتى نيافت ]
هرگز قلبم راحتى نيافت
و چگونه تو را براى رنج و مشقت مهيّا كردهاند
به خطر افتادهام ، و شگفتا از كسى كه