اگر خورشيد روز در شب طلوع كند
خورشيد دلها هرگز پنهان نمىشود
كسى كه محبوب را دوست داشته باشد
از سر اشتياق براى ديدار دوست به سويش پرواز مىكند
( 13 )
[ حزن و اندوه بس است ، چون همواره تو را مىخوانم ]
حزن و اندوه بس است ، چون همواره تو را مىخوانم
گويى من دور هستم ، يا اينكه تو غايبى
بىرغبت ، از تو نيكى مىخواهم
حال آنكه هيچ عابدى را به قدر خويش خواهان تو نديدم
( 14 )
[ با چشم دل ، پروردگارم را ديدم ]
با چشم دل ، پروردگارم را ديدم
پس گفتم : تو كيستى ؟ بگفتا « توام »
تو را نيست كجاها ، كجايى
تو را نيست در خور ، كجا ؟ !
تو را نيست هيچ وهم كه در وهم بگنجد
پس چه داند كه وهم ، تو كجائى ؟
تو همهجا را فراگرفتى
بهطورى كه هيچ كجا ، بىتو نباشد ، پس تو كجايى ؟
در فنايم ، فناى فنايم
و در فنايم تو را يافتم
در محو اسمم و رسم جسمم
پرسيدم از خود پس گفتم : تو
در درون به تو اشاره كردم
فانى شدم از خود و باقى ماندم در تو