تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار حلاج ( طواسين ، كتاب روايت ، تفسير قرآن ، كتاب كلمات ، تجريات عرفانى و اشعار ) ( فارسى ) — صفحة 398

مساهمون:

ص٣٩٨
اگر خورشيد روز در شب طلوع كند خورشيد دلها هرگز پنهان نمىشود كسى كه محبوب را دوست داشته باشد از سر اشتياق براى ديدار دوست به سويش پرواز مىكند

( 13 )

[ حزن و اندوه بس است ، چون همواره تو را مىخوانم ] حزن و اندوه بس است ، چون همواره تو را مىخوانم گويى من دور هستم ، يا اينكه تو غايبى بىرغبت ، از تو نيكى مىخواهم حال آنكه هيچ عابدى را به قدر خويش خواهان تو نديدم

( 14 )

[ با چشم دل ، پروردگارم را ديدم ] با چشم دل ، پروردگارم را ديدم پس گفتم : تو كيستى ؟ بگفتا « توام » تو را نيست كجاها ، كجايى تو را نيست در خور ، كجا ؟ ! تو را نيست هيچ وهم كه در وهم بگنجد پس چه داند كه وهم ، تو كجائى ؟ تو همه‌جا را فراگرفتى به‌طورى كه هيچ كجا ، بىتو نباشد ، پس تو كجايى ؟ در فنايم ، فناى فنايم و در فنايم تو را يافتم در محو اسمم و رسم جسمم پرسيدم از خود پس گفتم : تو در درون به تو اشاره كردم فانى شدم از خود و باقى ماندم در تو