و براى قلب ، قلب هستى
حتى از دوست داشتنى ( عشقى ) كه من به واسطه آن تو را دوست دارم
دوستداشتنىترى
( 9 )
[ تسبيح خداى را كه ناسوتش را ]
تسبيح خداى را كه ناسوتش را
با راز نور لاهوت فروزانش آشكار ساخت
سپس خود را به خلقش بىپرده جلوهگر كرد
به هيئت كسى كه مىخورد و مىنوشد
تا آنجا كه مخلوق او توانست او را روياروى ببيند
بمانند گوشهء چشم ، از ابرويى به ابرويى مىرود
( 10 )
[ نوشتم ، ولى براى تو ننوشتم ]
نوشتم ، ولى براى تو ننوشتم
براى روحم - بىنوشته - نوشتم
بين روح و دوستدارانش فرقى نيست
تا من جداگانه با آنها سخن گويم
و هر نوشتهاى كه از تو تراوش كند
بدون آنكه به پاسخ نيازى باشد به تو باز مىگردد
( 11 )
[ دانش اهلى دارد و ايمان مراتبى ]
دانش اهلى دارد و ايمان مراتبى
و براى دانشها و اهلش آزمودنى است
و علم يا فروهشتى است يا فراگرفتنى
و دريا يا آرام است يا طوفانى
و دهر دو روز است ، يا ناپسند يا پسنديده