تاب و توانم از اوست ، دل گواه آن است
و جز ايما و اشاره ، هيچ تفسيرى از آن ندارد
واى بر من ، هيهات بر من
فرياد از من ، چون اصل آشوب منم
بسان غريقى در دريا
كه سرانگشتانش از آب بيرون مانده است
من نيز بازيچه دريايم
هيچكس از آنچه از مدّ به من رسيد ، آگاه نيست
مگر آنكه در اندوه شديديم شريك شود ( به درونم حلول كرده باشد )
او به آنچه بر من رفته ، آگاه است
بود و نبودم در مشيت اوست
اى غايت آمال و آرزوهايم ، اى آرامش و سكونم
اى مايهء زندگانى ، اى دين و دنيايم
اى فدايت ، اى چشمم اى گوشم به من بگو
چرا در دور داشتنم اصرار مىورزى ؟
اگر تو از چشمانم پنهان باشى
دل ، تو را باز در دورهاى دور مىيابد
( 8 )
[ عشق ، پروردگارم ، دوستدار ( عاشق ) است ]
عشق ، پروردگارم ، دوستدار ( عاشق ) است
بخشش براى تو شگفت است
عذاب او براى تو شيرين است
و دوريش از تو ، نزديك است
تو نزد من بمانند روح من هستى
بلكه تو از آن دوستداشتنىتر
و براى چشم ، چشم هستى