و مردم دو گونهاند ، يا بخشندهاند يا گيرنده
به قلبت گوش بسپار ، چون به تو راست مىگويد
به عقلت بنگر چون به تو قدرت « تشخيص » مىدهد
بىپا به فراز كوهى بلند رفتم
درحالىكه اين كار براى غير چو منى سخت دشوار است
به دريا شدم ، بىآنكه پايم در آن شود
و روح و قلبم با ميل و رغبت از آن گذشت
سنگهايش گوهرى است كه به جز
دستان اهل فهم ، دستى بدان نرسد
بىدهان از آبش نوشيدم
و حال آنكه آب با دهان نوشيده مىشود
روحم در قديم تشنهء آن بود
قبل از آنكه جسمم قوام يابد
من يتيمم و مرا اصلى است كه به دو پناه مىبرم
و قلبم از غيبت وى تا زندهام غمگين است
كورى بينا هستم و ابلهى زيرك
سخنى دارم ، هرگاه بخواهم ديگرگون مىشود
آنچه من « فهم » كردم صاحبدلان نيز دريافتند
ايشان ياران من هستند و هركه نيكوصفت باشد با ماست
همديگر را از عالم « ذر » مىشناسند
و درحالىكه همهجا تاريكى حاكم بود ،
خورشيدشان طلوع كرد
( 12 )
[ خورشيد دوست ( يار ) شبانه طلوع كرد ]
خورشيد دوست ( يار ) شبانه طلوع كرد
آنگاه فروزان شد و ديگر غروب نخواهد كرد