أصلا از نبىّ ونايب حقيقي أو سهوى وخطائى بوقوع آيد ، پس مستندات فريقين نزد قانون عقل بردم ، دانستم كه ارتكاب نمودن بمذهب أول مستلزم آنست كه تواند نبىّ شخصي باشد كه بر قول « 1 » وفعل أو اعتماد نباشد ، وتواند كه شايسته خلافت الهى عاصى وظالمي باشد وحال آنكه موافق قانون عقلي در تنزيل وارد است كه
( لا يَنالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ )
« 2 » .
پس از اين طريق درگذشتم ، وقدم در مسلك ثاني گذاشتم ، وآيات واحاديثى كه طائفهى أول مستند خود ساخته بودند ، تأويل نموده ، از تقليد باز رستم وبتحقيق پيوستم .
مخفى نماند كه عقل صحيح اگر چه مستقل است در اثبات نبوّت ودر آنكه نبىّ بايد معصوم باشد وأفضل أهل زمان بود ، تا تفضيل مفضول لازم نيايد وحاكم محكوم نگردد . ودر اينكه صاحب نفس قدسي ومتصرف در اجزاء عالم باشد وصاحب معجزه ، اما اينكه دين أو پاينده باشد يا نباشد ، عقل در اثبات آن مستقل نيست « 3 » ، واستدلال عقل بر مطلوب مذكور ، موقوف است بر اخبار مخبر صادق تا بر مقصود استدلال نمايد .
باين طريق ، كه باين مطلوب خبر داد مخبر صادق ، وخبر أو حق است ، پس اين مطلوب حقست . پس رسيد كه تصديق نمودن باينكه دين حضرت سرور كائنات وخلاصه موجودات أبو القاسم محمد مصطفى صلى اللّه عليه وآله وسلّم پاينده وباقيست ، باستمداد خبر صحيح مثل قوله تعالى
( وَخاتَمَ النَّبِيِّينَ )
« 4 » يعنى ختم همه پيغمبران باو شده . پس آن حضرت بعد از تمام أنبيا باشد وبعد از وى نبىّ نباشد .
هامش
( 1 ) كه تواند نبي شخصي باشد نزد عقل كه بر قول . ( ب . د ) .
( 2 ) البقرة / 124 .
( 3 ) دليل عقلي در اثبات آن مستقل نيست . ب .
( 4 ) الأحزاب / 40 .