وعلى المشهور بين العلماء پنج أصل از أصول است كه در هر شريعتي وملّتى بوده ، وأهل ملل ونحل مراعاة آنها مىكردهاند ، واتّفاق بر آنها مىداشتهاند :
حفظ نفس به قصاص ،
وحفظ دين به قتل مرتد ،
وحفظ مال به قطع سارق ،
وحفظ عفل به حدّ شارب مسكر ،
وحفظ نسب به حدّ زانى .
وچنان كه فايدهء قتل وقطع وحدّ ، ابقاء دين ومال وعقل ونسب است ، بايد كه فايدهء قصاص ، ابقاء نفس باشد ، پس اگر مقتول ، بدون قتل در آن وقت مىمرد ، قصاص را كه غرض از آن ابقاء نفس أو است فايده نباشد .
وديگر ، در عرف مشهور بسيار اتّفاق مىافتد كه شخصي به ديگرى كه ارادهء امرى داشته باشد كه در أو احتمال قتل أو رود ، مىگويد : به مرگ خود بميرد . ومنظورش آن است كه مرتكب اين امر نشوى كه كشته شوى وبه مرگ خود نميرى .
واين نيز دلالت دارد بر آنكه اگرنه قاتل ، مقتول را در آن وقت قتل مىكرد ، مقتول را بعد از آن وقت ، زماني بود كه در آن زمان به مرگ خود مىمرد ؛ پس معلوم مىشود كه زمان قتل ، زمان مرگ أو نبود .
واز آنچه دانسته شد فهميده مىشود كه قول بعض معتزله : « المقتول يعيش البتّة لولا قتله إلى أمد هو أجله » قوىتر است از قول أبى هذيل علّاف از متكلّمين أهل سنّت وجماعت : « هو يموت البتّة في ذلك الوقت » . يعنى : اگر قاتل مقتول را قتل نمىكرد ، البتّه مقتول در آن وقت مىمرد .
وظاهر آن است كه أبو هذيل چون ديگران متفطّن به مضمون آيهء كريمه نبوده ، يا آن
ميراث حوزه اصفهان ( رسائل إجالة الفكر للهندي وأجل محتوم ، تجسم الأعمال ، سهو النبي ووحدت وجود للخواجوئي ) — صفحة 170
مساهمون: مجموعة مؤلفين
ص١٧٠