تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ميراث حوزه اصفهان ( رسائل إجالة الفكر للهندي وأجل محتوم ، تجسم الأعمال ، سهو النبي ووحدت وجود للخواجوئي ) — صفحة 156

مساهمون:

ص١٥٦
هميشه كفر در تسبيح حق است * وان من شئ گفت آنجا چه دقّ است
چه مىگويم كه دور افتادم از راه * فذرهم بعد ما جاءت قل اللّه
بدان خوبى رخ بت را كه آراست * كه گشتى بت‌پرست ار حق نمىخواست
همو كرد وهمو گفت وهمو بود * نكو كرد ونكو گفت ونكو بود
يكى بين ويكى كوى ويكى دان * بدين ختم آمد أصل وفرع ايمان
نه من مىگويم اين بشنو ، ز قرآن * تفاوت نيست اندر خلق رحمان
وقال آخر : التوحيد إثبات القدم ، وإسقاط الحدوث . قدم وحدوث را يك دايره فرض بايد كرد كه آن را خطّى به دونيم كند ، بر شكل دو كمان ظاهر شود . اگر اين خط كه مىنمايد كه هست ، ونيست ، وقت منازله از ميان طرح افتد ، دايره چنان كه هست يكى نمايد .
مىنمايد كه هست ونيست جهان * جز خطى در ميان نور ظلم
گر بخوانى تو اين خط موهوم * بشناسى حدوث را ز قدم
هر كه اين خط بخواند يقين بداند * همه هيچند اوست كه اوست
امّا اينجا حرفى است ببايد دانست كه اگر چه خط از ميان طرح ، وصورت دايره چنان شود كه بود ، حكم خط زايل نگردد ، واگر چه خط زايل شود حكمش باقي ماند .
خيال كج مبر آنجا وبشناس * كه آن كو در خدا گم شد خدا نيست
چندان برو اين ره كه دويى برخيزد * وين رسم دويى ز رهروى برخيزد
تو أو نشوى ولى اگر جهد كنى * جائى برسى كز تو توئى برخيزد
وقال آخر : التوحيد نسيان ما سوى التوحيد .
ما بىتو ديده از مژه خس‌پوش كرده‌ايم * وز هر چه غير تو است فراموش كرده‌ايم
پوشيده نيست كه اين مرتبهء از توحيد چنان كه در كلام غزالى اشارتى به آن رفت