واين مقام قاب قوسين است ، وچون دوئى مرتفع شود ، ومغايرت منتفى گردد ، نهايت ولايت بود .
چهارم : سير باللّه عن اللّه براي تكميل ناقصان ، واين مقام عبارت از بقايى بعد از فناست ، ودر اين مقام عارف از محو رجوع به صحو نمايد ، ونظر به تفصيل كند ، ودر جمع أو رهش خلق خدا باشد ، وكيف لا يهشّ وهو فرحان بالحق وبكلّ شئ ، فإنّه يرى فيه الحق .
دلى كز معرفت نور وصفا ديد * به هر چيزى كه ديد اوّل خدا ديد
ما رأيت شيئا إلّا ورأيت اللّه قبله ومعه .
تا چشم بر گشادم نور رخ تو ديدم * تا گوش باز كردم آواز تو شنيدم
وقال الآخر : التوحيد رؤية الوحدة في عين الكثرة ، ورؤية الكثرة في عين الوحدة .
صاحب كشف ، كثرت در احكام بيند نه در ذات داند كه تغيّر احكام در ذات اثر نكند ، چه ذات را كمالى است كه قابل تغير وتأثّر نيست ، نور به ألوان آبگينه منصبغ نشود امّا چنان نمايد .
فالعين واحدة والحكم مختلف * وذاك سرّ لأهل العلم منكشف
آفتابى در هزاران آبگينه تافته * پس به رنگ هر يكى تاب وعيان انداخته
جمله يك نور است ليكن رنگهاى مختلف * اختلافى در ميان اين وآن انداخته
وقال آخر : التوحيد إثبات الوجود ونفى الموجود ، ورؤية العابد عين المعبود .
حكايت كنند كه دانشمندى را با صوفىاى كه دم از وحدت وجود مىزد صحبت افتاد ، به أو گفت كه : چون آفتاب طالع مىشود نور وى بر ديدههاى سر غلبه كند چنان كه كوكبى را نتوان ديد ، با آن كه كواكب بسيار ، فوق أفق ، موجودند ، پس چرا نشايد كه أنوار الهيّه بر ديدههاى دل چنان غلبه كند كه مخلوقى را نتوان ديد با آن كه موجود باشند به