است ميان أو وحق بالمرّه منتفى گشته ، در حقيقت غير حق را موجود نمىبيند ، كه صار الموجود هو اللّه .
وگويند : هر كه را يك سر مويى تعلّق به زخارف دنيا ، بلكه به هستى خويش كه آن أعظم ذنوب است [ باشد ] چنان كه فرمودهاند :
* وجودك ذنب لا يقاس به ذنب * به منزل سائرين ووطن سالكين نرسد ، بلكه شرط است در طىّ مراحل ، ووصول به ساحل ، كه اوّل خلع ثياب خودبينى نمايد ، ودر چشمهء زمزم معرفت غسل كرده ، مردانه وارد در وادى تجرّد ويكتايى محرم شود ، وبعد از آن به تقليد واشعار وعجز ونياز وسعى تمام از اخلاص به راه صفا وصدق روى به جانب كعبهء مقصود آرد .
چنان كه حكايت كنند كه راكبى به كنار دجله رسيد ، خواست كه از آب عبور كند مركبش امتناع ونفور نمود ، چندان كه مبالغه كرد وتازيانه زد سودى نداشت ، آخر امر مردى كه در آن حوالي بود آب را گلآلود نمود ، چون راكب عزم گذشتن كرد مركب با كمال أطاعت وانقياد از آب گذشت وبه مقصد رسيد .
عارفي گفت : چون آن مركب خويش را در آن آب مىديد از عبور نفور مىكرد ، وچون آب گلآلود شد ونقش خويش در ميان نديد به سهولت گذشت وبه مقصود پيوست . چنين است حال سالك ما دام كه خود را در ميان بيند به مطلوب نرسد ، وچون از خود گذرد به مقصود رسيده باشد .
رشته تا دارد گره از چشم سوزن نگذرد * نگذرى تا از سر خود عقدهء كار خودى
عارفان سر در كنار گل رخان انداختند * تو ز بىمغزى همان در بند دستار خودى
اين است خاصّه وخلاصهء آنچه از محقّقان ايشان در باب وحدت وجود وتعدّد موجود وكيفيّت سير وسلوك نقل كردهاند ، وهذه كلّها دعاوى بلا برهان ، وقياسات بلا