تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بيست رساله ( فارسي ) — صفحة 53

مساهمون:

ص٥٣
جسم چون محدود به حدّ خاص ومقدار معينى است ، از آن چيزى ناشى نشود ؛ مگر به اين كه از آن كاسته شود ، چه ظاهر است كه تمام وكمال جسم وهر چه دارد ، همان مقدار محدود به حدود معينه است واين مقدار محدود تحقيقا مركب است از يك معروضى كه جوهر است وچنان چه تفصيل شود ، آن مفصّلات را اجزاء جوهريه گويند كه بدون موضوع موجودند ويك عارضى كه هيچ نتواند بدون موضوع موجود شود وباقي ماند وتعبير از آن به هيئت وعرض نمايند ، پس اگر اجزاء مستقلة جوهريه‌اش كسر شود ، يقين است كه از آن جسم كاسته مىشود واگر از اعراضش كسر شود ، گذشته از اين كه اعراضى كه ناشى از ذات جوهر هستند ، كسر وتبدّل آن‌ها انفكاك از كسر وتبدّل آن جوهر ندارد ؛ باز همان اعراض كسر شود ، در صورتي كه اعراض هم بدون موضوع باقي نمانند تا بعد از انتقال از جسم موضوع آن‌ها موجود باشند . بلى ، از أجسام هم انعكاسات واظلالى حادث مىشود چون اشعّه وغيرها ، لكن اين انعكاسات موقوف بر وجود مقابل وطرفي است كه قبول انعكاس نمايد ومختلف به اختلاف قابليت وشدّت وضعف نور مقابل آن است وچون موقوف بر قابل مقارن است ، پس از جسم واحد اثرى ظاهر نشود كه اوّل الآثار باشد وچون اوّل الآثار نباشد ، آثار ديگر هم نباشد وديگر جسم بدون تعيّن به حدّى معيّن كه غير آن است واز خود ندارد ، يافت نشود ؛ چه در زايد از آن به اولويت ودر كمتر به احتمال زيادت وبداهت متحقق خواهد بود وچون به ذات خود حدّ معينى ندارد وبدون حدّ معين موجود نباشد ، محتاج به محدّد است . پس همان محدّد خارج ، مفيض وجود آن جسم است ومعلول خواهد بود . وديگر مبدأ موجودات آن است كه وجودش موقوف بر امرى نباشد ، كه چنان چه هر چه غير آن است معدوم باشد ، آن مبدأ موجود بود وگرنه محتاج به غير خود بود وجسم بدون بعدى كه در آن جاى گيرد ، موجود نتواند بود . پس با نبودن آنچه غير آن است ، موجود نباشد . پس مبدأ موجودات نباشد وآن علّت موجودات از سنخ اعراض نباشد ؛ چه ظاهر است كه اعراض ، همگى موجودات ضعيفه قائمه به موضوعات وتوابع اجسامند در وجود وتحقّق . واما نفس موجود ، معلول محدودى است كه بدوا ترقّى از جسميت نموده ودر بقاء زمانيش نيز موقوف بر وجود جسمي است كه علاقة به آن دارد . پس مقدّم بر موجودات وعلّت آن‌ها نتواند بود . واما ساير موجودات نورية ، پس همگى وجودات معلولهء محدوده ظلّيه باشند وقابليت