پس بيا اى هادم لذّاتها * اى خليل الله ، كن بتها ز جا
319
پس در آن كارى كه ميل استت بدان * قدرت خود را همىبينى عيان
371
پس رهى را كه نرفتى تو هيچ * هيچ مرو تنها ز رهبر سر پيچ
265 ، 366
پس همين جا دست وپايت در گزند * بر ضمير تو گواهى مىدهند
153 ، 192
تا تو بودى آدمي ، ديو از پيت * مىدويد ومىچشانيد از ميت
313
تعالى العشق عن همم الرجال * وعن نعت التفرّق والوصال
317
تعصى الإله وأنت تظهر حبّه * هذا محال في الفعال بديع
396
وتنحر بالزوراء منهم لدى الضحى * ثمانون ألفاً مثل ما تنحر البدن
76 ، 77
تو براي وصل كردن آمدى * نى براي فصل كردن آمدى
302
تو بندگى چو گدايان بشرط مزد مكن * كه خواجة خود روش بندهپرورى داند
269
تو تو هم كردهاى از قرب حق * كه طبق گر دور نبود از طبق
242 ، 336
تو را ز كنگرهء عرش مىزنند صفير * ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است
260
تفكر كن تو در خلق سماوات * كه تا ممدوح حق گردى در آيات
161
تو كز سراى طبيعت نمىروى بيرون * كجا به كوى حقيقت ، گذر توانى كرد
327
تو كه ناخواندهاى علم سماوات * تو كه نابردهاى ره در خرابات
311
تو همىگويي مرا دل نيز هست * دل فراز عرش باشد نى به پست
265