خانهء درويش چون باشد خراب * پر بود از نور ماه وآفتاب
260
خرد را نيست تاب نور آن روى * برو از بهر وى چشم دگر جوى
126
خلق زبان به دعوى عشق گشادهاند * اى من غلام آن كه دلش با زبان يكى است
318
خواجة چون بيلى به دست بند داد * بىزبان معلوم شد أو را مراد
188 ، 215
خوشا آنان كه دائم در نمازند * بهشت جاودان بازارشان بي
262
خويشتن را عاشق حق ساختى * عشق با ديو سياهى بأختي
261
دانم نرسى به كعبهاى اعرابى * كاين ره كه تو مىروى به تركستان است
311
در آن موضع كه نور حق دليل است * چه جاى گفت گوى جبرئيل است
307
در بيابان چون در وديوار نيست * لاجرم در وى بجز أنوار نيست
341
در تو هست اخلاق آن پيشينيان * چون نمىترسى كه باشى تو همان
319
در تو هست آداب آن پيشينيان * چون نمىترسى كه باشى تو همان
87
درمانت در خود تو مىباشد وتو نمىدانى * ودردت هم از خودت هست ونمىبينى
218
در هر چه بنگرم تو پديدار بودهاى * اى نانموده رخ تو چه بسيار بودهاى
312
دل بردى وجان صيد همت غم چه فرستى * چون نيك حريفيم چه حاجت به محصل
269
دلم از دست خوبان گيجويجه * مژه بر هم زنم خونابه ريجه
273
دلى كز معرفت نور صفا ديد * ز هر چيزى كه ديد اوّل خدا ديد
121