دوست به دنيا وآخرت نتوان داد * صحبت يوسف به از دراهم معدود
262
دوشينه پيك جانان زد حلقه بر در دل * كاين خانه ، خانهء ماست غير ، از چه كرده منزل
263
ذات نايافته از هستى بخش * كه تواند كه شود هستىبخش
250
روا باشد كه در خونم نشانى * سخن از دل مگو ديگر تو دانى
264
روى بنما ووجود خودم از ياد ببر * خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
260
زارى وگريه قوى سرمايه ايست * رحمت كلى قوىتر دايه ايست
241
سايه را تو شخص پندارى ز جهل * زين سبب شخص آمده نزد تو سهل
124 ، 338
سعديا مرد نكو نام نميرد هرگز * مرده آن است كه نامش به نكوئى نبرند
215
شاخ گل هر جا كه مىرويد گل است * خم مل هر كه مىجوشد مل است
318
شرح اين هجران واين خون جگر * اين زمان بگذار تا وقت دگر
263
شرح مجموعهء گل مرغ سحر داند وبس * نه كه هر كو ورقى خواند معاني دانست
314
صباح الخير زد بلبل به گلشن * گل من عيد شد چشم تو روشن
235
طفل را گر نان دهى بر جاى شير * طفل مسكين را از آن نان مرده گير
250
ظالم آن قومي كه چشمان دوختند * وز سخنها عالمي را سوختند
317
عشق ز اوّل سركش وخونى بود * تا گريزد هر كه بيرونى بود
327
عكس روى تو چه در آيينهء جام افتاد * عارف از پرتو مى ، در طمع خام افتاد
315