حسب ثالث [ است ] ، چه اين نزاع ما بين عقلا است وعاقل مرتكب اين امر نمىشود كه وجود عالم بأجزائه مسبوق به عدم زماني باشد ، با آن كه زمان نيز جزئي است از اجزاى عالم .
پس نزاع به حسب معنى ثاني است ومتكلّمين ومحقّقين حكما بر آنند كه وجود عالم مسبوق است به عدم صريح خارجي ، وسائر حكما بر آنند كه وجود أنواع اجزاى عالم نتواند كه مسبوق به عدم خارجي باشد .
وگويند : اين قول مستلزم آن نيست كه عالم از حدّ امكان بر آمده پا به سر حدّ قدم ذاتي كه مختصّ به جناب سرمدىّ الوجود است بگذارد ، چه قديم ذاتي وسرمدىّ الوجود آن است كه وجود مقدّس وى منزّه باشد از مسبوقيت عدم به هر نحوى كه باشد . وعالم اگر چه مسبوق به عدم صريح نيست امّا مسبوق به عدم ذاتي است به حسب ملاحظهء عقل . پس قديم ذاتي سرمدي الوجود نباشد .
بعد از تمهيد مقدمهء مذكوره ، معروض مىدارد كه چون در ادلهء عقلية ونقليهء فريقين نظر كردم ، ديدم كه محقّقين هر دو طائفه ، معتقدند كه فاعل وجاعل عالم واجب الوجود است - عزّ وجلّ - وتقدّم واجب بر كلّ اجزاء عالم ذاتي است .
پس از حكماء مذكوره سؤال نمودم كه : آيا واجب الوجود در نزد شما ذاتي سواي وجود خارجي هست ؟ يا ذات مقدّس أو عين وجود عيني است ؟
به اتفاق در جواب ، اختيار شقّ ثاني نمودند وگفتند : از اين سبب است كه ذات مقدّس وى محال است كه بعينه در ذهن در آيد وقوه علميه ممكنات عين أو را تعلق گيرد ، چه علم عبارت از : حصول ماهيّت شيء است در عقل به حيثيتي كه آن شئ ، معرّى از وجود وتشخّص خارى باشد ، وتعريه ذات واجب الوجود كه عين وجود خارجي است معدوم ومحال است .
پس تعقّل أو بعينه محال باشد .
پس به حسب معيار قانون عقل دانستم كه عالم حادث است به حدوث دهري ، زيرا كه عالم در مرتبه ذات واجب الوجود كه عين وجود خارجي است معدوم است به اتفاق . پس وجود عالم باجزائه مسبوق است به عدم خارجي واين عين مطلوب است ، چه حادث دهري نمىخواهيم الا آن كه مسبوق به عدم خارجي باشد ، يعنى آن عدم ، مسبوق به كميت باشد . از تقليد رستم وبه تحقيق پيوستم .
بيست رساله ( فارسي ) — صفحة 406
مساهمون: ميرزا أحمد الآشتياني
ص٤٠٦