تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بيست رساله ( فارسي ) — صفحة 40

مساهمون:

ص٤٠
معلول موجود ، به نهايت وضوح شهادت مىدهد به صانع موجود عالم حكيم قادر مقدّر ، وفساد توهّم فرآهم شدن عالم به مبدئيت طبيعت مضطرّه در آثار وحركات به تصادف أصول قديمه عديمة الشعور غير حيّه بالذات واجزاء مادية مختلفة الطبائع يا متخالفة الاشكال به طور بخت واتّفاق .

وصل : صانع عالم احدى وبسيط است ،

يعنى مركّب از دو چيز وبيشتر نيست . دليل : حقيقتي كه خود ، بذاته حىّ وموجود وثابت ودائم است ، همان صرف حيات ونور حقيقي است كه حقيقت هستى ووجود است ، تا اين كه محتاج نباشد كه غير به آن هستى بدهد ؛ چه آن چيزى كه عين هستى وحيات است ، نمىشود هستى به آن داد ، لكن اگر غير حقيقت هستى باشد ، در هستى داشتن محتاج است كه از غير هستى به آن داده شود . پس اين هم نخواهد بود كه حقيقتش غير حيات باشد ومقتضى حيات باشد ؛ به علت اين كه اقتضاء داشتن موقوف بر حيات داشتن است . چگونه چيزى اقتضاى حيات نمايد ، خصوصا حيات خود را در صورتي كه خود ، بذاته غير حيات باشد ونتواند بود كه غير حيات جزء آن باشد ، چه حيات مركب از غير حيات نباشد ؛ به جهت آن كه آن جزء كه غير سنخ حيات است ، حيات نمىشود . پس مجموع حيات فقط نخواهد بود ، با اين كه غير حيات وهستى جز عدم ونيستى چيز ديگر نيست ونيستى چيزى نيست كه جزء هستى شود . سؤال : در موجودات چيزى هست كه از آن تعبير به غير وجود مىشود ووجود را صفت آن قرار مىدهيم ومىگوييم : انسان موجود وفرس موجود وبه همين قياس ، در غير اين‌ها ولا بدّ آن چيز عدم نيست وگرنه موجود نمىبود . پس غير از وجود وعدم چيز ديگرى هست . جواب : چون غير از ذات مقدّس حقّ همهء موجودات محدود به حدود معيّنه هستند ؛ به واسطهء اين كه همگى معلولند ولازمه وذاتي معلوليت حدّ داشتن است ، پس از هر يك تعبير به دو معنا مىنماييم كه يكى بيان حقيقت وديگرى حكايت از حدّ حقيقت است . توضيح اين است كه چون ذات مقدّس حقّ تعالى صرف نور معنوي وحيات است ومعلول چيزى نيست ، پس حدّى براي آن نيست كه آثارش هم بر حسب آن حدّ محدود شود وتجاوز
بيست رساله ( فارسي ) — صفحة 40 | ميرزا أحمد الآشتياني