وجود بدهد وچون حقيقت آنها غير نفس هستى است ، بلكه هر كدام طبيعت خاصّه دارند كه گفته مىشود كه اين طبايع موجودند وهستى دارند وگفته نشود كه آنها نفس وجود وهستى باشند ، پس هر يك از اين طبايع را ديگرى لباس هستى پوشانيده وآفريده .
وبازگوييم : چگونه اين اجزاء غير شاعره در مقام فرآهم نمودن اين مقادير معيّنه واشكال خاصّه وهيئات بديعه ومزاياى دقيقهء شريفهء محكمه بر آمدهاند ، به طورى كه چنان چه به كمتر وكوچكتر چيزى از آنچه در نظام بيّنه وبقاء هر موجود لازم وفرآهم است ، اخلال شود ، نظام آن موجود اختلال يافته وبه تداركهاى بسيار ، به حال طبيعي خود نخواهد بود وبعضي چيزها نيز هست كه تدارك هم أصلا ندارد .
وعجب اين است كه انساني چنان چه يك سطر كتابت مدادى ببيند ، حكم نمايد كه صانع اين كتابت شخصي با حيات وقدرت وعالم بوده ؛ لكن اين كتاب كبير وعالم كون را كه هر بزرگ وكوچكى در آن به بهترين وجه مسطور است ، بدون مدبّر قادر وعالمي پنداشته وتاج كرامت عقل را از فرق انسانيت به كنارى انداخته وخود را در زمرهء بهائم درآورده است .
وباز از جهت زيادتى توضيح ، به تفصيل مىگوييم : أصولي كه جملهء مركّبات منتهى به آنها شوند ، آيا ملاك وجود وبقاء آنها ذوات آنها باشند يا غير آنها ؟ اگر گفته شود : ذوات آنها هستند ، پس گمان نرود كه توهّم شود آن أصول خودهاشان به خود اعطاء وجود كرده باشند ؛ چه آنها اگر هميشه بودهاند ، پس هميشه هستى داشته وچيزى كه هستى دارد ، ديگر نشود هستى يابد واگر نبوده ، پس نبود وباطل محض كه ذات ندارد ، چگونه هستى ووجود دهد وبديهي است كه هستى دهنده بايد خود هستى داشته باشد .
وبالجملة ، اين قسم ثاني را هيچ انساني احتمال ندهد .
اما قسم اوّل ، پس گوييم : اگر آنها هميشه بودهاند وهستى آنها از غير نبوده ، بايستى ذوات آنها نفس حيات وبقا ووجود باشند تا در حيات محتاج به غير خود نباشند . پس چنين مىباشد كه چنان چه معنا ومفهوم سواد را مصداقى است در خارج ، مفهوم وجود وبقا وحيات را نيز مصداقى در خارج است كه نفس حيات است . پس گوييم كه چنان چه ذوات اين أصول عين هستى وحيات وبقا باشد ، پس هر يك با ديگرى از آن أصول در داشتن حيات شركت دارد وبه خصوصيتى كه هر يك راست امتياز دارد ، چنان چه شجر وحيوان در جسمي
بيست رساله ( فارسي ) — صفحة 38
مساهمون: ميرزا أحمد الآشتياني
ص٣٨