از ميزان معيّنى ننمايد ؛ چه صرف حيات آن است كه هر مرتبهاى از مراتب هستى فرض شود ، واجد آن باشد واز هر مرتبهاى از مراتب نادارى خالى باشد . پس مرتبهاى فرض نتوان كرد كه به آن مرتبه محدود شود والّا صرف حيات نباشد وچون حدّى ندارد ، دو تعبير ندارد .
اما مخلوقات چون هر يك اثر وفعلى هستند كه از آن حقيقت پديد شدهاند ، هر يك بر حسب درجهء تنزّل وشروط ومعدّاتى كه دارند ، حدود مختلفه دارند وبساطت ندارند واين حدود چنان چه نيك بنگرى ، از باب ضعف وفقر ذاتي وقوى نبودن وپستى آنهاست وضعف عدم كمال است . پس اين حدود در حقيقت ، مشعر به دارا نبودن كمال وقوّه وجود است ومنبّه به اعدام است ؛ مثلا در جسم معدنى همين قدر صورتي دارد كه زمان محدودى ، محفوظ از تلاشى واضمحلال است ودرجهء وجودش بيش از اين نيست ونموّ ندارد ، حركت اراديه ندارد ، ادراك معقولات ندارد . پس تعبير از مخلوقى به اين كه موجود معدنى است ، به جهت اظهار كردن درجهء وجود آن مخلوق ونداشتن مرتبهء فوق آن است . پس غير از وجود كه منشأ آثار است وعدم كه نيستى وبطلان است ، ثالث وواسطه نداريم .
ووجود يعنى مفهوم از اين لفظ در خارج برد وامر اطلاق مىشود يك حقيقتي ومصداقى كه در خارج وواقع ، قائم به ذات خود هست وبسيط است وچون عين بقاء وحيات است واختلافى در آن نيست ، اوّل وآخر ندارد ؛ هميشه بوده وهست وآن حقيقت در هيچ تصورى نيايد ، براي آن كه تصور يك مرتبه وطورى است از أطوار وجود حيوان يا انسان ، كه أصل وجود حيوان وانسان اثرى ضعيف از آثار غير متناهيهء آن حقيقت بسيطهء محيطهء أصيل قاهر قادر است واثر ضعيف چگونه مىتواند احاطهء به مؤثّر غير متناهي القوّه نمايد ولازم آيد كه معلول علّت شود وبطلانش ظاهر است .
بلى به واسطهء اين كه انسان اثرى وفعلى از آن حقيقت است وحضرت منّان ادراكي به انسان داده واثر آيت مؤثّر است وحكايتى از مؤثّر دارد ، ما به واسطهء ادراكي كه از ذات خود واز آيات وآثار ديگر نمودهايم ، اين مقدار علم داريم ودانا شديم كه مبدأ اين موجودات ، يك حقيقت ثابت الذاتي هست كه اين موجودات اثر آن حقيقت هستند وآن حقيقت مؤثّر اينهاست ، كه تعبير از آن مؤثّر به حقيقت حيات وهستى مىنمائيم ونفى لوازم مخلوقيت وامكان را از آن مىكنيم وتعبير كردن از حقيقتي به لفظ ومفهومي ملازم با ادراك آن حقيقت كما
بيست رساله ( فارسي ) — صفحة 41
مساهمون: ميرزا أحمد الآشتياني
ص٤١