تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بيست رساله ( فارسي ) — صفحة 39

مساهمون:

ص٣٩
خاص ودرجاتى از قوى شركت دارند وبه أموري ممتازند وگذشت كه نشود گفت : آنچه ملاك حيات وبقاء در هر يك از آن أصول است ، به تمام ذاته ، مباين ومخالف با ملاك حياتي است كه در ديگرى است ؛ به جهت آن كه آنچه مباين با حيات ووجود است كه هيچ گونه مشابهت واشتراكي با آن ندارد ، همان هلاك ونابودى است نه حيات ووجود . وحال گوييم : اين اختلافاتى كه أصول بسيطه نسبت به يك ديگر دارند ، نشود كه مقتضى آن ، نفس همان حقيقت مشتركه در همه باشد ؛ چه ظاهر است كه مقتضاى ذات حقيقت واحد مختلف نباشد ؛ مثلا طبيعت نارية همه وقت مقتضى حرارت است ، نه چيز ديگر ؛ به جهت آن كه هيچ چيز بذاته اقتضاء ننمايد مگر چيزى را كه ملايم طبع آن است وپس از آن كه مقتضى يك حقيقت شد ، مقتضاى آن هم يك امر مناسب آن حقيقت باشد . پس اختلافات در مركّبات راجع به اختلاف استعداداتى است كه به واسطهء اختلاف مبادى ودرجات آن‌ها در تركيب حاصل شده وچون استعداد مختلف شود ، مبدأ فيّاض هر يك را وجودي كه در خور آن است ، به آن عطا نموده . اما اختلاف بسائط از جهت آن است كه مبدأ فيّاض قبل از ايجاد آن‌ها ، در مرتبهء خودشان علم به آن حقايق داشته وآن حقايق مختلفه را ايجاد نموده واز اينجا متنبّه مىشويم كه حقيقت وجود وحيات چون حقيقت واحده است وهر چه غير آن فرض شود ، به حيات ووجود موجود است وحقيقت وجود ، به خود موجود است ؛ به جهت آن كه هر چيز غير از وجود كه موجود مىشود ، بايد به آن وجود داد . پس آن حقيقت قائم به ذات خود است وعين شخصيت وكمالات وجوديه چون علم وقدرت وساير كمالات است ومبدأ تمامى حيات‌هاى اصوليه بسيطه ومركبه مىباشد وچون مبدأ به وجهي بايد مناسب با اثر باشد وگرنه معدوم هم بايد بتواند مبدأ موجود شود ؛ چون مبدأ حقيقت وجود وحيات است ، آثار آن هم موجودات هستند وچون علم به تمام آن‌ها دارد وعلمش عين ذات اوست ؛ چون علم به خود دارد ، علم به همهء مخلوقات دارد وهر چيز را آن طور كه لايق وجود است ، حيات ووجودي اعطاء فرموده است . پس نفس وجودات محدوده وتماميت صنع آن‌ها به ميزان حكمت ومصلحت وجودت نظام كلّى عالم ، واستفادات خاصّه هر طبقه از طبقهء ديگر ، وجريان أنواع موجودات بر نهج واحد مستمرّ ووقوع خلاف آن أحيانا در بعض افراد ، ولزوم معيّت قيّوميه علّت موجوده با