هو نيست ، بلكه به ادراك به وجه وبه آثار هم ممكن است به مقدار حكايت اثر تعبيرى بنمائيم ودر اين كه وجود اثر ، دليل بر وجود مؤثّر ، ومعلول موجود ، شاهد علّت موجود است . هيچ عاقلى منكر نيست وشكى ندارد ، منتهى در مقام حضرت خداوندى كه مؤثّر كلّ است وبايد بذاته موجود باشد ، عقل مىگويد كه مركّب نبايد باشد كه محتاج خواهد بود وحال كه بسيط است ، بايد كه همان حقيقت بقا وحيات وهستى قائم بالذات باشد كه محتاج به وجود زائد بر ذات نباشد ، بلكه دانستى غير وجود چيزى نيست كه عاقل احتمال استقلال آن را بدهد ، لكن مخلوقات چون اثر حقيقت وجود وفعل آن هستند ، هر يك محدود به حدّى باشند كه تعبير از آن حدّ به ماهيت آنها مىكنند .
اما حقيقت وجود كه معلول نيست وبذاته متحقّق است ، حدّ ندارد . پس تركيب ندارد وغير از اين حقيقت كه بيان شد ، براي وجود يعنى براي اين مفهوم عام بديهي ، يك مصداق ديگرى هست وآن وجودات مخلوقه باشند كه آثار آن حقيقتند وچون ظاهر شد كه آنچه عين وجود است ، ديگر نمىشود به آن وجود داد وظاهر است كه حقيقت وجود ، يك حقيقت قائم به ذات خود هست . پس اين وجودات متعدّدهء مخلوقه ، هيچ يك حقيقت وجود نيستند ، بلكه اثر وفعل آن حقيقت باشند وبديهي است كه چون آثار حقيقت وجود وافعال وجودند واثر با مؤثّر به وجهي مناسب است ، عدم صرف نيستند ، بلكه ظلّ نور واثر وجود هستند وبهرهء از هستى دارند وآثار وافعال علّتى كه آن علّت ، خود حقيقت حيات وصرف نور است ، نمىشود عدمهاى محضه وظلمتهاى صرفه باشند ، بلكه لا بدّ آنها هم أنوار معلوله وهستىهاى ظلّيه مخلوقه باشند ، نه نيستىهاى صرفه .
واين كه تعبير به وجودات ظلّيه مىكنيم ، براي اين است كه اطلاق ظلّ بر اثر ، بهتر دلالت بر عدم استقلال آن دارد از ألفاظ ديگر ، چه ظلّ شيء همان نمايش وظهور شيء هست وشئ نيست واثر هم در معنا همين طور است .
وصل : خداوند عالميان واحد وبىنظير است .
دليل : پس از آن كه دانستيم ، ذات مقدّس خداوند كه به خود باقي است ، محض نور حقيقي ، يعنى