جز ولىّ عصر عليه السّلام كس ديگر نيست .
من به سر منزل عنقا نه به خود بردم راه * قطع اين مرحله با مرغ سليمان كردم
وآنان كه تو را به آن شاه وسالار قافلهء حقيقت ودرستى وراستى ، دعوت نمودند وهداياتش را در هر چيزى ، يعنى أصول وفروع به تو رسانيدند ومشكلت را حل كردند ، آنها دوستان تو باشند كه تو را به آنچه خيريت تو در آن است ، دلالت كنند .
ببالينم حبيبي يا طبيبى * از اين هر دو يكى بودى چه بودى
عزيز من ! فريب تدليسات شياطين وراهزنان عباد اللّه را مخور ، كه نام خود را مرشد گذارده وعوام وجهال را به راه باطل دعوت مىكنند .
لاف درويشى زنى وبيخودى * هاى وهوى عاشقان ايزدى
اى خرى كاين از تو خر باور كند * خويش را بهر تو كور وكر كند
چون بسى إبليس آدم روى هست * پس بهر دستى نشايد داد دست
آن چه تو گنجش توهّم مىكنى * زين توهّم گنج را گم مىكنى
عموم مردمان اين سخن را به سان افسانه پنداشته وچون در گرفتارىها وابتلائات ، آن طور كه بايد وشايد ، متوسّل به امام زمان عليه السّلام خود نشدهاند ، يا اگر في الجملة توسّلى جستند آن توسّل را ادامه ندادند ، از بركات خاصّه آن شمس مشرق عالم ايمان كه در پشت پرده غيبت است ، بهرمند وباخبر نباشند ؛ بلكه بر حسب اعمال مثل كساني هستند كه ( پناه به خدا ) منكر آن وجود مقدس باشند واز همين جهت ، چه اندازه از فيوضات آن مظهر تام جود وسخاى الهى محروم وبىنصيب ماندهاند .
از حضور أوليا گر بگسلى * تو هلاكى زان كه جزوى نه كلى
وشيّادان راهزن هم كه هر زماني عوام بيچاره را به طرفي مىكشند وبه سمتى مىدوانند .
هر كه را ديو از كريمان وابرد * بىكسش يابد سرش را مىبرد
عقل كل ونفس كل ، مرد خداست * عرش وكرسي را مدان كز وى جدا است
عقلهاى خلق ، عكس عقل أو * عقل أو بحر است وعقل خلق جو
عقل جزوى را قرين كن با خرد * تا ز دست گمرهانت وابرد
دست تو از أهل آن بيعت شود * كه يد اللّه فوق أيديهم بود