« أعدى عدوّك نفسك التي بين جنبيك » « 1 » .
قالَ يا لَيْتَ بَيْنِي وَبَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ
« 2 » .
پس دل لوحى است قابل هر نقش ورنگ ، وآن نقش ورنگ به مرور زمان وتكرار انتقاش وصبغ در ذاتش اثر نمايد وطبع دل گردد كه ديگر هيچ زوالى از وى نداشته باشد وبا أو يكى شود
وَطُبِعَ عَلى قُلُوبِهِمْ
بِما كانُوا يَكْسِبُونَ
بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ فَلا يُؤْمِنُونَ
« 3 » .
وجماعتى هم كه نقش وصبغت ايمانى در دل آنها منطبع گرديده :
صِبْغَةَ اللَّهِ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً
أُولئِكَ كَتَبَ فِي قُلُوبِهِمُ الْإِيمانَ وَأَيَّدَهُمْ بِرُوحٍ مِنْهُ
« 4 » ، آنها مقام محبوبيت دارند :
يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ
« 5 » .
تو همىگويي مرا دل نيز هست * دل فراز عرش باشد نى به پست
در گل تيره يقين هم آب هست * ليك از آن آبت نشايد آب دست
دل تو اين آلوده را پنداشتى * زين سبب دل ز أهل دل برداشتى
لاف تو محروم ميدارد ترا * ترك كن اين لاف ودر بحر اندر آ
هين غذاى دل بده از همدلى * رو بجو اقبال را از مقبلى
گر تو سنگ خاره ومرمر بوى * چون به صاحبدل رسى گوهر شوى
چنان چه فرمودند : « رحم اللّه عبدا احتجز بهاد فنجا » « 6 » ؛ يعنى رحمت كند خداوند بندهاى را كه متمسّك شد به هدايتكننده ، پس نجات يافت .
پس رهى را كه نرفتى تو هيچ * هيچ مرو تنها ز رهبر سر مپيچ
پير را بگزين كه سير اين سفر * هست بس پرآفت وخوف وخطر
چون گرفتى پير پس تسليم شو * همچو موسى زير حكم خضر رو
صبر كن بر كار خضر اى بىنفاق * تا نگويد خضر رو هذا فراق
هادي وراهنماى حقيقي كه تو را به كعبهء مقصود دلالت كند وبه سر منزل حقيقت رساند ،
هامش
( 1 ) . بحار الأنوار ، ج 70 ، ص 64 .
( 2 ) . زخرف ( 43 ) آيهء 38 .
( 3 ) . توبه ( 9 ) آيهء 87 ونساء ( 4 ) آيهء 155 .
( 4 ) . بقره ( 2 ) آيهء 138 ومجادله ( 58 ) آيهء 22 .
( 5 ) . مائده ( 5 ) آيهء 54 .
( 6 ) . نهج البلاغة ، خطبهء 75 . با اندكى تفاوت .