لكن لازم است به قدر ميسور وتهييج أشواق أهل درد ، به شمّهاى از أوصاف أهل دل اشاره شود .
حديث دل حديث بس شگفت است * كه دو عالم حديث دل گرفته است
چو دل خون شد بگو با دل چه گويم * ز دل با مردم غافل چه گويم
دلم آنجا كه محبوبست آنجا است * من آنجا كي رسم اين كي شود راست
چو دائم از دل خود بىنشانم * نشانى كي بود از دلستانم
عارفي را پرسيدند : روح چيست وقلب كدام است وميان آنها چه نسبت است ؟
جواب داد :
روا باشد كه در خونم نشانى * سخن از دل مگو ديگر تو دانى
مگو با من حديث چينوماچين * مجنبانيد زنجير مجانين
به صفات روح ودل موصوف شدن خوب است ، حكايت آنها چه سود ، بلكه شايد مضرت دهد ؛ براي آن كه مبادا انديشه سامع به آن نرسد وتكذيب كند كه
بَلْ كَذَّبُوا بِما لَمْ يُحِيطُوا بِعِلْمِهِ وَلَمَّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ
« 1 » ، لكن چون از امتثال اشارهء احبّهء صدق چاره نيست ، مختصرا مىگويم : كه حقيقت انسان ميان دو جهان واقع است : يكى ، جهان يگانگى كه آنجا همه قرب در قرب است ونور در نور ووصل در وصل كه آن را عالم امر گويند وديگرى ، عالم بيگانگى كه آنجا همه بعد است در بعد وظلمت در ظلمت وهجران در هجران وآن را عالم خلق گويند وروح ذكرى است از عالم امر ، همراه قلب كردهاند ، ونفس ذكرى است از عالم خلق ، قرين دل ساختهاند ، يكى سرّ لطف وقائم به جمال است ، ديگرى سرّ قهر وقائم به جلال است ، وآنچه راجع به انسان است ، قلب است كه ميان إصبعين لطف وقهر ، جاى دارد وچون تركيب انساني به مرگ از هم فرو ريزد ، هر يك از روح ونفس به جهان خويش رجوع كند ، وقلب كه حقيقت انسان است ، مشايعت آن قرينى كند كه در مدت مصاحبت ، الفت وانس با أو داشته واقبال به وى كرده ورنگ أو گرفته ؛ اگر روحاني شده ، به جهان نور وسرور ووصل ، فائز گردد واگر نفساني گشته ، با نفس به عالم ظلمت وغصه وفراق مبتلى گردد .
إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ
« 2 »
هامش
( 1 ) . يونس ( 10 ) آيهء 39 .
( 2 ) . يوسف ( 12 ) آيهء 53 .