چنان چه حقيقتي ، وجود ، عين ذاتش باشد ، عدم ونيستيش محال است ، پس واجب الوجود است ؛ چون اجتماع وجود وعدم ، اجتماع نقيضين وانقلاب تمام ذات است وهر دو ممتنع است .
واگر عدم ونيستى عين ذاتش باشد ، وجودش محال وممتنع الوجود است ؛ چون اجتماع نقيضين وانقلاب تمام ذات باشد وهر دو محال است ؛ زيرا انقلاب دو طور تصور مىشود :
انقلاب صورت به صورت ديگر ، واين قسم در خارج ، واقع ومحقّق است ، مثل انقلاب نطفه به مضغه ؛ صورت نطفه برود وصورت مضغه در همان مادهء نطفه موجود شود ، واما انقلاب تمام ذاتي به تمام ذات ديگر ، پس اين محال است ؛ براي اين كه اگر تمام ذات اوّل معدوم شود وتمام ذات ديگرى موجود شود ، اين قسم اعدام اوّل وايجاد ثاني است ، نه انقلاب ، واگر از ذات اوّل جزئي باقي وآن جزء به جزء ديگرى ضميمه شود ، پس اين تركيب است ، نه انقلاب چيزى به چيز ديگر .
ويا ذاتش غير وجود وعدم است وقابل هر يك از وجود بالعرض وعدم بالعرض است .
اگر علت وجودش فرآهم شود ، موجود بالعرض وقابل عدم است واگر فرآهم نشود ، معدوم بالعرض وقابل وجود بالعرض است وأو ممكن الوجود است كه در اصطلاح ، به أو ماهيت گويند .
وماهيت يا بسيط است ، مثل عناصر أربعة ( آب وآتش وخاك وهوا ) ويا مركّب است ، مانند معادن ونباتات وحيوان وانسان
وچون واجب الوجود بالذات ، حقيقتي است كه ذاتش عين وجود است ، پس در موجود بودن تابع وجود ديگر نيست ، وهمه موجودات تابع أو ومخلوق أو هستند ، وللذات هم هست .
پس وجود أو علت وسببي ندارد وحكما وجوب بالذات را ضرورت ذاتية نامند ، وجوب للذات را ضرورت أزلية .
توضيح مقام ، موقوف بر ذكر دو مقدمه است :
اوّل : در عرف كه نور محسوس را مثل اقسام نورها ، نور مىگويند ، براي آن است كه خود آن نور ظاهر وروشن است براي چشمها وچيزهاى ديگر را از قبيل نقشها ورنگها وصفحات أجسام ظاهر مىسازد وچون تأمل كنيم ، مىيابيم كه ظهور خود نور براي چشم ، به وجود آن
بيست رساله ( فارسي ) — صفحة 219
مساهمون: ميرزا أحمد الآشتياني
ص٢١٩