نيست ( كه روح ونفس انساني باشد ) .
3 . انسان عالم به ذات خود وغير خود است ، وهر عالم به چيزى بايد ذات آن شيء ( بنا بر وجود ذهني ) ويا صورتش نزد وى حاضر باشد ، وجسم هر جزء وعضوى غائب از جزء ديگر وفاقد وى است . پس تمام ذات جسم بهر خودش حاضر نيست بنابراين عالم به خود نيست ، واين خلاف اين است كه هر انسان عالم به ذات خود مىباشد . پس به اين بيان ، ثابت مىشود كه انسان اين أعضاء وجوارح نيست .
وبه عبارت واضحتر ، ملاك ومناط ادراك ، حصول وحضور مدرك است به ذاته يا به صورته نزد درككننده ، وهر آن كس كه چيزى را درك مىكند وعلم به أو برايش حاصل مىشود ، وجدان ذات خود در ضمن ادراك آن شيء مىنمايد ؛ چه اين كه مىداند ومىفهمد كه ذات وى درك آن مفهوم كلى يا جزئي خارجي را نموده . پس ادراك هر چيز ملازم با ادراك ذات خود است ؛ چه ادراك ذات ملازم با حضور ذات بتمامها نزد ذات مىباشد ، وچنانچه نفس واجد مقام تجرد نبود ، بلكه امرى بود مادّى وداراى ابعاد وامتداد ، ممتنع بود حضور تمام ذات نزد ذات ؛ زيرا هر جزئي از اجزاء ممتدّات به مكان ومحلى است غير محل جزء ديگر ، وهر جزئي غائب است از ساير اجزاء . پس حضور ذات بتمامها براي ذات غير ممكن مىبود وعلم ذات وادراكش براي ذات امكان نداشت واين خلاف فرض است .
4 . هر جسمي ممكن است منقسم به دو قسمت شود كه در يك قسمت نقش ورنگى باشد ودر ديگرى نباشد ، بلكه يك قسمت معدوم وديگر قسمت باقي باشد ؛ لكن نفس ممكن نيست داراى اين نحو كثرت باشد كه يك نفس ويك روح انساني در آن واحد به چيزى عالم وبه همان جاهل باشد كه نصفش عالم ونصفش جاهل باشد واز يك چيز خائف ومتنفّر وبه همان چيز راغب ومتمايل باشد ، واگر از مقولهء أجسام بود ، به وضوح ممكن بود كه صورتي علمي در نصف روح مرتسم ودر نصف ديگر مرتسم نباشد ، وهمچنين نسبت به سائر صفات وعوارض نفسانية .
5 . اعراض ونقوش جسمانية كه وارد بر جسمي شوند تا آنها را ازاله ننمائيد ، آن جسم نقش ديگرى را قبول ننمايد ، ونفس انساني هر قدر داراى علوم ومعارف گردد ، امتناع از پذيرش وقبول علوم ديگر يا مراتبى ديگر از آن علم ندارد ؛ بلكه چه بسا قبولش براي نفس
بيست رساله ( فارسي ) — صفحة 207
مساهمون: ميرزا أحمد الآشتياني
ص٢٠٧