عالم تارة عالم خلق است كه موجودات در وى مسبوق به مادّه ومدت وحادث در مادّه مىباشند ، چون تمام صور أنواع موجودات مادّيه كه در اينها تجدّد وخلق ( يعنى كهنگى ) مىباشد ، هر صورتي كه وارد مىشود چندى پس از حدوث نضارتش زائل وكهنه مىشود وصورت ديگرى حادث وبر أو اضافه مىگردد ، وتارة عالم امر است . وبالجملة ، در اين عالم خلقت امرى است ومأمورى ، امر صورت است كه از ناحيهء فياض وحكيم على نحو الاطلاق افاضه وبه امر تكويني به وجه مقرّر الهى وسنة اللّه در عالم خلقت تحقّق مىپذيرد ومأمور مادّه صرفه وهيولاى محض كه قبول امر وصورت نمايد
أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ
« 1 » وعالم امر عالم أنوار مجرده كه كارگزاران آن عالم أرواح مقدسه است وعالم خلق عالم أجسام وناسوت است .
كه عالم بس همين نبود كه ديدى * نه ما لا تبصرون آخر شنيدى
وشما مردمان غير از عالم محسوس وأجسام ، چيز ديگر در نيافتيد ، با اين كه نسبت اين عالم به عوالم قدسية وأنوار مجرّده ، مثل نسبت حلقه كوچك است در بيابان بسيار وسيع وشما غير از علم به عالم أجسام معرفت ديگر نداريد واين علم نسبت به علم متعلّق به عالم أنوار كه عوالم متعددة نورية وسيعه است ، علم كمي است
وَما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا
« 2 » تفصيل كلام بر حسب مقتضاى مقام ، متوقف است بر بيان مقدمهاى . پس گوييم شبههاى نيست كه انسان را ذاتي است مدرك به تمام ادراكات ومنشأ جميع افعال ومبدأ تمام حسنات وسيّئات ، كه در مواردى اشاره به ذات خود مىنمايد ومىگويد : ديدم وشنيدم وفهميدم ودانستم وميل كردم وغضب كردم ونحو اين تعبيرات ، واين ذات به احتمال أولى عقلي ، خارج از سه قسم نيست ؛ يا جسمي است از أجسام بدنيه ؟ ويا عرضى است قائم به بدن ؟
ويا موجودى است غير از جسم وعرض جسم ، مرتبط به بدن به نحو ارتباطي ؟
وواضح است كه در داخل بدن يك جسم عنصرى خالص متكوّن نشود وهر آنچه متكوّن شود ، البتة از اختلاط وامتزاج عناصر بدنيه است ؛ يعنى أخلاط أربعة كه در كبد متكوّن مىشود ودر هر كدام عنصرى غلبه دارد ؛ بعضي مائيت در آنها غالب است مثل خون ، وقسمي ارضيّت
هامش
( 1 ) . أعراف ( 7 ) آيهء 54 .
( 2 ) . اسراء ( 17 ) آيهء 85 .