كه فيض وجود ، يعنى اشراقات نور حقيقي بر هر مادهء كه قابل صورتي بديع گردد ، مثل كلماتي كه معلّم در موقع حصول مرتبهء خاصه از مراتب لياقت شاگرد بر حسب درجه استعدادش بر وى القا مىنمايد ، بر آن مادة وارد شود وهمان طور كه به انقطاع ايجاد متكلّم كلام وى نابود گردد وبه وجود حاجبى ميانهء خورشيد وآنچه در مقابل اوست ، آن جسم مقابل تاريك شود ؛ چنان چه فيض وجود از مبدأ فيّاض آنى امساك گردد ، عالم نيست ونابود شود . پس دوام فيض در بقاء عالم لازم است .
اى جود تو سرمايه سود همه كس * اى ظلّ وجود تو وجود همه كس
گر فيض تو يك لحظه به عالم نرسد * معلوم شود بود ونبود همه كس
وچنان چه كلمات لفظيه كشف از مرادات وكمالات گوينده دارد ، نقوش صورتهاى منطبعه در مادهها نيز حاكى وآينه مبدأ منوّر عالم است واين نورها واشراقات وجوديهء ساطعه در هر موجودى ، آينهء قدرت وعلم وجمال بىچون حضرت كبريائى است .
حديث كُنْتُ كَنْزاً را فروخوان * كه تا پيدا ببينى گنج پنهان
جهان را سر بسر آئينهاى دان * به هر يك ذره در وى مهر تابان
بزير پردهى هر ذرّه پنهان * جمال جانفزاى روى جانان
وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ
« 1 »
بلى ، كساني كه نظر به نور وجود وتجليات جمال بىمثال مبدأ أنوار وجوديه ندارند ، وتعيينات موجودات كونيه وتوجه به ذوات زائله ، چشم دل آنها را پر نموده ، وحجاب از شهود أنوار معنوية شده واز ارتباط موجودات به مبدأ محيط غفلت ورزيده ، مثل آنها مثل كسى است كه نورهاى زرد وسرخ وسبز محسوس را كه ببيند ، تمام توجهش به زردى وسرخى وسبزى باشد واز أصل نوري كه ملوّن به اين ألوان است ، محجوب وغافل گشته .
أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ
« 2 » واين كس از راه معرفت دور افتاده ووساوس شيطانيه نمىگذارد كه ذوات وتعينات را بىاساس وباطل بالذات ببيند وواقعيت هر ذاتي را به نور فائض بر آن يعنى اشراق نيّر حقيقي وهستى عطائي از دهنده وجودات داند .
هامش
( 1 ) . حجر ( 15 ) آيهء 21 .
( 2 ) . أعراف ( 7 ) آيهء 179 .