وچنان چه از غير است وبىحدّ ونامحدود هم موجود نگردد ، چون وجودش موقوف بر حدّى است كه از ذات خود نيست ، پس از خود وجود نخواهد داشت ومحتاج به وجوددهندهاى است .
وبيان اين احتياج را مقدمهء دليلي ديگر قرار مىدهيم وآن مقدمه اين است : هر چيزى به حكم قطعي عقل ، يا در ذات ويا صفات محتاج به غير است وموقوف بر وجود آن غير است ، يا بىنياز از غير است . اگر محتاج است ، چنان چه آن غير نباشد ، ذات آن چيز يا صفاتش هم نخواهد بود . پس همچو ذاتي به تنهائى كافى در وجود خود نيست ومحتاج به موجد است ؛ مثلا كلمات گويندگان يا نويسندگان ، اگر گوينده يا نويسنده نباشد ، ذات آن كلمات ومرقومات وصفات آنها مثل جهر وخفاء صوت يا طول وقصر وبزرگى وكوچكى آن كلمات نباشد ، پس در وجود احتياج به موجد دارند . ويا در ذات يا صفاتش بىنياز از غير است ، پس ذاتش كافى در وجود وى است وتوقّف بر غير ندارد ؛ مثل آتش كه پس از وجودش ، ذاتش كافى در گرمى آن است يا أنوار محسوسه كه روشنائى لازمهء ذات آن أنوار است ومثل عدد دو وچهار كه جفت بودن لازمهء ذات اين سنخ عدد است وغير از ذاتش سبب ديگرى لازم ندارد وبالجملة ، هر چيزى كه تا چيز ديگرى نباشد ، موجود نيست ؛ در وجود ، محتاج به موجد است ؛ چه آن چيز ديگر شرط وجودش باشد كه غير از آن شرط مفيض وجود لازم دارد ، يا همان چيز مفيد وجودش باشد . اوّل ، مثل مكان أجسام كه شرط وجود أجسام است ، نه مفيد وجود آنها . دوم ، مثل نويسنده كه موجد صورت كلمات مرقومه است ، يا بنّائى كه موجد صورت عمارت است .
وپس از بيان اين مقدمهء واضح ، گوييم :
دليل ششم : بر وجود صانع منزّه از عالم جسم وجسمانيت ، اين است كه كلّيّهء أجسام وجسمانيات اگر فضاء عالم جسماني نبود ، موجود نبودند .
پس ذات آن اجزاء عالم جسماني كافى در وجود آنها نيست وپس از اين كه ذات آنها كافى در وجود آنها نيست ؛ فضاى عالم هم كه مفيض وجود آنها نتواند بود . پس سبب ديگرى بايد وجود أجسام وجسمانيات را عطا كرده باشد وآن سبب البتة حيات محض ووجود صرف خواهد بود ، نه مركّب از ذاتي ووجودي وگرنه محتاج ومخلوق باشد واز اين
بيست رساله ( فارسي ) — صفحة 116
مساهمون: ميرزا أحمد الآشتياني
ص١١٦