ذاتي است ، عارض شدن مقابل آن چيز بر آن ذات به انقلاب آن ذات است ، واين انقلاب محال است ؛ مثلا اگر تاريكى ، روشنائى شود ونورانيت وى را عارض گردد ، بايد ذاتش منقلب شود واين انقلابى است كه به حكم عقل محال است ؛ به اين سبب كه در اين انقلاب اگر تاريكى معدوم شده وروشنايى موجود گشته ، تاريكى روشنايى نشده ، وچنان چه تاريكى به حال خود باقي است ، اجتماعش با روشنائى محال است ؛ گذشته از محال بودن اين اجتماع ، انقلابى رخ نداده . پس آن چه ممكن است ، اين است كه تاريك روشن گردد وروشنى نور از وى رفته وتاريك گردد ؛ نه تاريكى ، روشنائى شود . واگر وجود داشتن عين ذاتي بود ، بايستى فرض زوالش از آن ذات فرض انقلاب محال باشد ، با اين كه چنين نيست ، واگر آتشى خاموش گردد ، انقلاب محال نيست ؛ چنان چه حضرت أمير مؤمنان عليه السّلام در خطبهء توحيد فرموده :
« بلا قدرة منها كان ابتداء خلقها وبغير امتناع منها كان فناؤها ولو قدرت على الامتناع دام بقاؤها » . « 1 »
دليل چهارم : هر يك از ذوات موجودات را شخصيت مخصوصى است كه به آن شخصيت ، ممتاز از ديگرى است . اگر هر يك از اين شخصيتها وخصوصيتها از لوازم نفس طبيعت هر ذاتي است كه آن طبيعت بر فرض مشترك ميان موجودات است ، بايستى آن طبيعت به غير آن شخصيت محقق نشود ؛ از اين جهت كه هر يك از آن شخصيتها متعدد نگردد ، مثلا اگر ذاتي طبيعت انسان شخصيت زيد بود ، انسان به غير شخصيت زيد موجود نبود ، پس در عالم وجود ، انسان منحصر به شخص زيد مىبود . وچون بر فرض اتحاد تمام بسائط عالم در طبيعت ، طبيعت تمام موجودات يكى است ، لازم شود كه در عالم وجود جسماني يك شخص از موجود بيش نباشد وچنان چه هيچ شخصيتى لازم طبيعت نيست ، البتة در داشتن شخصيت محتاج به غير است .
دليل پنجم : هر يك از موجودات را حدّى است كه از آن حدّ تجاوز ننمايد . اگر آن حد مقتضاى ذات آن موجود است ، لازم آيد كه از زائد از حدّ خود كه آن زائد هم از سنخ ذات وى است ، اباء وامتناع داشته باشد وضدّ سنخ ذات خود باشد وهر چيز كه با سنخ ذات خود ضدّيت دارد ، در عالم موجود نشود ؛ از اين جهت كه طردكننده ونابود كنندهء ذات خويش است
هامش
( 1 ) . نهج البلاغة ، خطبهء 181 ، چاپ عبده .