وبر تقدير دوم ، گوييم : هيچ ذاتي چنان چه در مقام وجود خارجي از خود انفكاك وجدائى ندارد ونشود در زماني كه آن ذات ثابت باشد معدوم هم باشد ، همچنين در مقام تصور ووجود خيالي از صورت وخيال خود جدا نگردد ، با اين كه به ضرورت ممكن است ذات هر يك از بسائط ومركبات را تصور نمائيم ودر آن حال ، صورت وجود وهستى در خيال ما نباشد ؛ چنان چه مثلا جسم را تصور مىكنيم با عدم التفات به سواد وبياض ، پس آن را به يكى از آنها متّصف مىنمائيم وچنان چه عين سواد يا بياض بود ، در مقام تصور از يك ديگر جدا نبودند .
بالجملة ، هستى ووجود عين يا جزء ذات چيزى از بسائط يا مركبات عالم نباشد ، كه اگر چنين بودى ، در همان رتبهء تصور ذات بسيط يا مركبى متصور بود ؛ با اين كه بديهي است تصور آب مثلا غير از تصور هستى ووجود است حال كه دو تصور دارد : يكى تصور آب با قطع نظر از وجود وديگر تصور وجود ، پس ذات آب غير ذات وجود وهستى است .
واما اثبات مقدمه دوم كه هر چيزى عين ذاتي يا جزء يا لازم آن ذات نيست ، لا محالة بايستى از غير آن چيز حاصل گردد ، پس محتاج به بيان زائدى نيست ومشهود است كه رطوبت ورقّت وسبكى وسردى آب چون لازمهء ذات آب است ، از چيز ديگرى كسب نمىكند ؛ لكن رطوبت خاك يا گرمى زمين از آب يا خورشيد كسب مىشود ، چون آب را كه تصور مىكنيم جسمي مخصوص منظور مىشود كه خود داراى رطوبت ولطافت وسبكى وبرودت است ودر خارج از تصور نيز چنين است . پس جسميت مخصوصة ذات آب است وبقيه لوازم آن ذات باشند .
وپس از ثبوت ووضوح دو مقدمهء مذكوره ، گوييم : هر چيز كه ذاتش غير وجود وهستى است ، البتة در هستى داشتن محتاج به سببي است كه آن را هستى ووجود دهد ؛ چنانچه هر چيز كه روشنايىاش از ذات خود نباشد ، در داشتن روشنائى محتاج به منير منوّر است وآن سببي كه رفع احتياج هر چيز را در وجود نمايد ، وجود محض است كه در هستى داشتن محتاج به غير خود نيست ؛ به اين جهت كه دو تصور در ذات أو راه نبرد ؛ يعنى غير از معنى هستى ، معنى ديگرى از وى متصور نشود ؛ اگر چه كنه ذاتش در تصور نيايد .
به تقرير ديگر ، در تقرير دليل بر تقدير دوم كه اتحاد طبايع باشد ، گوييم : هر چيزى عين
بيست رساله ( فارسي ) — صفحة 114
مساهمون: ميرزا أحمد الآشتياني
ص١١٤