اما مقدّمهء أولى ، بيانش اين است كه هر يك از اجزاء متنوّعه عالم را يا ذاتي است مخالف با ذات جزء ديگر ويا موافقند به حسب طبع ، چنان چه برخى گفتهاند : اختلاف در بسائط عالم فقط به اختلاف اشكال است واختلاف آثار هم ناشى از اختلاف اشكال آنهاست .
بر تقدير اوّل ، گوييم : حال هستى موجودات ، حال نور محسوس است .
چنان چه أنوار محسوسه در نوريت سنخ واحدند ، اگر چه متنورات به آن أنوار مختلفند ، نور هستى نيز كه عبارت از ثبات وقرار وبقاء ذوات است ووسيلهء ظهور هر محسوسى است ، حتى أنوار محسوسه ؛ به خلاف أنوار محسوسه كه اختصاص به حس بصر دارد وبه حواسّ ديگر محسوس نشود ، يك سنخ ويك حقيقت است وذاتهاى موجودات منوّرات به نور وجود ، سنخهاى مختلف باشند ومثل موجودات تكوينيه عالم با وجود وظهور آنها ، مثل حروف وكلمات موجوده در طور وجود لفظي وكتبي است با وجود وظهور آن حروف وكلمات ، چنان چه متكلّمى كه ايجاد سخنها مىكند ونويسنده كه صورت حروف وكلمات را نقش مىنمايد ، با اين كه حروف وكلمات مختلفند ، كار واثر متكلم ونويسنده در همه آن حروف وكلمات مختلفه يك سنخ ويك طور است كه وجود دادن وبه ظهور رسانيدن آنها باشد .
تأثير مكوّن موجودات تكوينيه وپديد آوردن كون أعظم نيز همان افاضهء وجود وظهور است كه سنخ واحد وطور يگانه است واز همين سبب كه نور وجود وهستى يك سنخ است وذاتهاى موجودات سنخهاى مختلفند ، از هر يك از آن ذاتها به اسمى مخصوص تعبير مىكنيم واز همهء هستىها به همان اسم هستى حكايت مىنمائيم .
بالجملة ، بديهي است كه مراد از هستى ووجود كه ظهور واقعيت داشتن است ، يك معنى است ومصداق آن معنى واحد در خارج ، يك سنخ ويك چيز است ؛ چنان چه نابودى ونيستى كه مقابل واقعيت وهستى داشتن است ، آن هم يك معنى ويك سنخ است . وچون هستى يك معنى ويك سنخ است وذوات موجودات متنوّعه سنخهاى مختلف ، پس واضح است كه هستى عين ذوات آن موجودات نيست . وچون عين آنها نيست ، جزء آن ذوات هم نخواهد بود كه در خارج ، ضميمهء آن ذوات شده باشد كه قرار هر ذاتي به هستى است ودر مقابل هستى قرارى ندارد كه با هستى ضميمه گردد ، وبه همين بيان ، تابع ذاتي نخواهد بود ؛ بلكه ذاتها تابع هستى باشند در قرار وثبات .
بيست رساله ( فارسي ) — صفحة 113
مساهمون: ميرزا أحمد الآشتياني
ص١١٣