دليل دوم : هر انسان با شعوري بنائي را بيند به ضرورت حاكم است ، آن بنا را بنّائى بوده وكسى كه آن بنا را به خودى خود فرآهم داند ، سفيهش خوانند .
اگر از آن انسان خردمند سؤال نمايند : به چه سبب مىگويى : بنا را البتة كسى ساخته ، خواهد گفت : از اين جهت كه اجزاء هر بنائي را تا به ترتيب معيّن منظورى مرتّب ننمايند ، آن بناى با ترتيب فرآهم نگردد . بايستى به تدريج ، كاركنان بنّا گل وآجر وگچ وغير آنها را آنچه در بنائي لازم است ، به وى رسانيده ، پس بنّا بر حسب صورت مفيدى كه تخيل نموده ، آن اجزاء را بر هم قرار دهد تا به صورت مطبوع منظور مصوّر شود وگرنه آن اجزاء بىشعور در آن محل مجتمع نگرديده وبه آن ترتيب منظّم نشوند وبه همين سبب ، چنان چه يك آجرى را خارج از ترتيب لازم بگذارد ، چنان چه اصلاحش ننمايد ، به همان بىترتيبى وبد وضعي باقي خواهد ماند وسبب همان است كه از خود وضعي وترتيبي را اختيار ننموده ، به هر وضعي كه برقرارش نمودند ، بىاختيار به همان وضع باقي خواهد بود .
پس گوييم : به همان سببي كه هر صاحب شعوري در بناء عمارات وسازش هر صنعتى ومركّبى به آن سبب ، معتقد به بنّائى وسازندهء گشته ومخالف آن عقيدهء خود را سفيه داند ، در بناء پيكره اجزاء عالم كبير بايستى عقيدهمند به صانع وخالق گردد ؛ مثلا اجزاء پيكره درختان ويا هر حيواني البتة از خود شعور به اين ترتيب با فوائد ومصالح ونظام لازم در وجود درخت يا حيوان نداشته وحركت ونموّ هر بذرى از دو طرف متخالف ، يعنى از طرف ريشه در ظلمت زمين وشاخه در نور هوا وقرار يافتن هر جزوى از أصله « 1 » يا شاخ وبرگ وميوه وگل يا اجزاء وأعضاء بدن حيواني چون چشم وگوش وبيني ودهان در مواقع مخصوصة ، كه مشتمل بر اين مصالح معلومه ونظام محكم است واشكال معيّنه كه هر فايده را لازم است ؛ مثل شكل پاى به جهت قرار يافتن بدن بر وى ، ودست با انگشتان ويا مفاصل مخصوصة به جهت خاصيت اعمال لازمه در معاش وصناعات ، ودهان با دندانهاى منظم به جهت زينت ونيكوئى سخن وغذا خوردن وساير حكم ومصالحى كه در أعضاء ظاهره واجزاء دقيقه وأعضاء باطنه در موقع تشريح كلّيّهء أبدان حيوانات معلوم است وبرون از شمار است ، حتى اين كه انسان را قادر بر دو قسم تكلّم فرموده : به صوت ، جهرى وخفى كه گاهى به تكلم سرى ونجوى كاملا محتاج
هامش
( 1 ) . أصله ريشه ، تنه .