وبيانش اين است : هر انسان با شعوري به بداهت مىداند ، وجودش حادث است واز قرائن قطعيه وآثار گذشتگان يقين دارد ، روزگارى پيش از وجود وى گذشته كه در آن روزگار از وى نام ونشانى نبوده ، يعنى هر انسان با شعوري به وجدان خود مىداند كه بدنش به خصوصيت بدني با قوه وروح انساني وى نبوده ؛ اگر چه مادهاى كه بدنش از آن متكوّن شده ، سابق بر وجودش بوده وچون آنچه خود نيست ، اثر هم البتة ندارد كه اثر نمايش مؤثر ووجودش تابع وبه عرض وجود مؤثّر است . پس محتاج به وجود دهنده بود وچون عجز مخلوق از پديد كردن تركيب انساني يا تركيب ساير اقسام موجودات تكوينيهء جوهريه يا عرضيهء عالم ، بالضرورة معلوم است وپيداست كه سنخ كار ايجاد موجودات تكوينيهء عالم ، غير از سنخ كار مخلوق وبشر است ، كه آن مركّبات صناعيه است ، مثل سنخ تركيب كلام قرآني كه پيداست غير از سنخ كلام مخلوق وخارج از عهدهء بشر است .
پس پديد كنندهء انسان ، خداوند قادر است كه پديدكننده همهء موجودات تكوينيهء عالم است .
ودليل بر اين كه غير انسان نيز از اجزاء عالم محتاج به خالقي است منزه از عالم جسم وجسماني ؛ اگر چه فرضا راهى به حدوث وجود آن جمله از اجزاء در نظر نباشد ، اين است كه تمامت أجسام آسمانى وزمينى در جسم بودن شريكند . پس مخصوص بودن هر يك به طبيعتي ومقدارى وصفاتى واعراض واشكالى وآثاري ومكاني ، از جهت همان جسم بودن كه همگى در آن شريكند ، يا لوازم جسميت نباشد وگرنه جملگى در طبايع وصفات وآثار مساوى بودند . پس از جهت تأثير ذاتي ديگر است كه از اين أجسام جدا باشد . اگر آن مؤثر هم جسمي باشد ، سخن در اختصاصش به مؤثّريّت در ساير أجسام وجسمانيات جارى وعائد است . پس البتة بايستى مؤثّر در وجود عالم غير جسم وجسماني باشد ودر وجود محتاج به غير نباشد وگرنه مؤثّر در كلّ ، آن غير بىنياز خواهد بود .
اگر آن مؤثر تاثيرش از روى علم واراده نبودى ، اين نظم وترتيب با حكم ومصالح را فرآهم ننمودى . پس به ضرورت آن مؤثر پديدآورندهاى است با علم واراده وقدرت ، كه هر طبيعتي را پديد فرموده وجسمها را به تبعيت طبايع فرآهم وپديد نموده وبه طورى كه در نظام كلّ عالم لازم بوده كه منظور أولى هر صانع ومصوّرى صورت است كه منشأ آثار است ومادّه تابع است ، پس شبهه اختصاصات نيز برطرف گردد .
بيست رساله ( فارسي ) — صفحة 110
مساهمون: ميرزا أحمد الآشتياني
ص١١٠