جماعتى از مردگان واظهار كردن آن حضرت عليه السّلام معجزات خاصّهء أنبياء سابقين است ، به قسمي ظاهركننده امامت وولايت كليّهء إلهية است كه پس از ظهور وبروز آن علامات سزاوار نيست كه عاقل شكّ در آن نمايد وغير آن حضرت عليه السّلام شخص ديگرى داراى اين دلائل نخواهد بود ، تا مورد اشتباه شود وحقيقتا پس از ثبوت امامت ائمّه اثنا عشر ، كلام در اخبار متواتره از آن معصومين در اين أمور وغير آن به جز در مقام استفهام از دانايان يا تنبيه آنان كه تنبيهشان لازم است ، خارج از طريقهء عقل است .
أصل پنجم : در برزخ ومعاد است .
دليل : در أصل دوم معلوم شد كه هر چيز علم به خود وغير دارد ، مقدار وامتداد ندارد . پس گوييم : هر چيز كه مقدار وامتداد ندارد واز موادّ واجزاء أجسام فرآهم نيامده ، حلولى هم كه مستلزم انطباق حالّ با محلّ باشد ، در أجسام نخواهد داشت ؛ چه ظاهر است كه هر چيز مقدار ندارد ، منطبق بر صاحب مقدار ومقدارى نخواهد شد . پس هر موجودى كه به مقام تعقّل رسيده ، از موادّ حسّيه فرآهم نشده وحلول سريانى در آنها ندارد ، وچون هر موجودى كه به مقام تعقّل وتدبير بدن رسيده ، آنچه از آن شاعر ومدبّر است ، امر عرضى كه قوام وجودش به بدن باشد ، نخواهد بود ؛ براي آن كه تدبير وبقاء بدن به امر مىباشد . پس نمىشود كه بقاء آن مدبّر هم به بدن باشد ، ومثلش با بدن مثل دو خشتى كه هر يك تكيه به ديگرى دارد ، نيست ؛ تا از جهت تدافع دو ثقل به حالت ساقين مثلث باشند . از اين جهت وجهات ديگر كه ذكرش با وضع رساله منافى است ، حلول طريانى هم كه قوام وجود حالّ به تبع محلّ باشد ، چون وجود خطوط ونقطهها به تبع وجود أجسام نخواهد داشت ، وهر چيزى كه از موادّ جسميّه فرآهم نباشد وحلول هم در آنها نداشته باشد ، به فساد آنها فاسد نمىشود . پس هر موجودى كه به مقام تعقّل وتدبير بدن رسيده ، آنچه از آن صاحب تعقّل وتدبير بدنست ، به فساد بدن فاسد نخواهد شد .
وديگر آن كه ، اجزاء بدنيه پس از تحقّق نفس شاعر مدبّر براي بدن ، تا آخر عمر در تغيّر وتبدّل وزيادة ونقصان است ، وهر كسى وجدانا مىداند كه نفس وجانش همان است كه تا ياد دارد همان بوده ، وچنانكه أعضاء وآلات بدنيّه كسى را از دست وپا وغير آنها از بدنش جدا