وجود است كه سبب انكار علم حق ( بحسب كيفيت ) شده است وگرنه باعتبار كميت احدى از حكماى اسلامى نفى علم از حق ننمودهاند .
ولما لم يكن للمخلوق حيثية سوى كونها اثرا من آثار ذاته ورشحا من رشحات فيضه و - جوده - فلا يمكن ان يتعلق بها ابتهاج ومحبة منه سبحانه الا من جهة ابتهاجه بذاته « 1 » .
از مباحث مقرر در اين فصل معلوم ميشود كه جميع صفات وجودي كه عين أصل وجودند مثل أصل وجود در حق اوّل يعنى مقام صرافت ومحوضت هستى أصل ودر حقايق امكاني فرع وظلّند لذا اطلاق شؤون ولوازم ذاتي وجود ، مثل علم وقدرت و . . . مثل أصل وجود بر حق وخلق بر يك نهج وبر يك معنى ودر يك درجه نمىباشند لذا صدق وجود وصفات وجودي به نحو تشكيك اطلاق ميشود در عين آنكه معاني ومفاهيم علم وقدرت واراده مشترك است بين حقايق وجودي از حق وخلق نه لفظ آنها ولى أصل معنا داراى درجات است واز آنجايى كه وجود عين جميع صفات بل كه كليهء صفات در ظاهر وعين وجود مستهلكند وأصل وجود عين علم صرف وقدرت صرف وارادهء صرف است همانطورى كه اكتناه أصل وجود كه ذات حق باشد محال است وملاك عدم معرفت تام بذات عدم بل كه امتناع نيل بكنه ذات
هامش
( 1 ) - برخى از غاغه ناس از مسألهء تشكيك امرى ديگر فهميدهاند وخيال كردهاند كه سنخيت بين حق وخلق وتشكيك بين وجود خالق ومخلوق سبب مىشود كه اين دو فرد يك طبيعت ودر عرض يكديگر باشند كما اينكه برخى از قاصران در اصالت وجود به اشتباه افتادهاند وگفتهاند :
وجود در صورتي كه حقيقت واحد باشد چون وجود با وجوب مساوق است وحقيقت واحد است بايد تمام افراد واجب باشند اگر اين طبيعت اقتضاى وجوب وجود دارد بايد تمام افراد آن واجب بالذات واگر مقتضى معلوليت است بايد تمام افراد ممكن باشند .
بنا بر تشكيك در مراتب اين توهم چهبسا در بادي نظر بوجود آيد ولى حق آنست كه معلول ممكن از سنخ حقيقت وجود نيست بل كه ظهور أصل وجود وبل كه ظهور نيز شأن حقست وممكن ثانيهء ما يراه الأحول است .