فصل دوم نفى شريك از حق بنا بر آنكه حقيقت وجود نه تعدد پذيرد ونه تكثر قبول نمايد
چون صرف وجود قبول تعدد ننمايد شريك در وجود ندارد چون غير أو حقيقت ديگر در مرتبهء أو متصور نمىباشد أصل وجود ما وراء ندارد هرچه كه موجود است وبوجود متصف مىشود مرتبه از آن أصل واحد ويا مظهرى از مظاهر أسماء وصفات أو محسوب ميشود لذا هيچ كمال وجودي از علم وقدرت از حيطهء أو خارج نمىباشد وغير أو حقيقت ديگر در مرتبهء أو متصور نمىباشد أصل وجود ما وراء ندارد هرچه كه از سنخ وجود وكمال وجود باشد عين اوست هيچ كمال وجودي از علم وقدرت واراده و . . . فرض نمىشود مگر آنكه آن را داراست بنحوى تمامتر ، هرچه از سنخ كمال فرض شود نمونهيى از أصل بىپايان اوست ، بر همهء أشياء احاطهء دارد چون همهء أشياء از تجلى أو ظاهر شده است .
بهمين لحاظ احاطه أو احاطهء قيومى واحاطهء فعل أو ، احاطهء سريانى است واين الغير « زين سبب أصل جمله ، اشيا شد » .
* * * ( أصل هفتم از باب اوّل ص - 14 - ) : الوجود يتنزل من سماء الاطلاق إلى أراضي التقييد . . . وجود در مقام فعل واظهار كمالات وجودي ناچار بايد فيض وبخشش وخلق أو از مقام صرافت ذات واطلاق حقيقي احاطى تنزل نمايد ونور شمس وجود از سماء اطلاق بأعيان ثابته وماهيات امكانية ( أراضي تقييد ) تابش نمايد تا همه را به نور خود كه همان وجود منبسط بر ماهيات باشد روشن نمايد ( چه نور عبارت است از وجود ، وظلمت نيست جز عدم ) واز آنجايى كه عوالم مختلف ومتعدد است واز براي جود مراتب متعدد متصور است هر مرتبهيى كه بأصل وجود نزديكتر است