تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أصول المعارف — صفحة مقدمه 42

مساهمون:

صمقدمه ٤٢
خارجي وذهني - نه فاعل دارد ونه غايت نه داراى موضوع است ونه مادة ونه صورتي دارد كه بآن متصور گردد وچون وجود نفس تحقق در أعيان است نه كلى ونه جزيى است ونه عام است ونه خاص ، نه مطلق است ونه مقيد . چون وجود از سنخ مفاهيم وماهيات نيست داراى وجود ذهني نيز نمىباشد ومفهوم عام بديهي وجود ، از حقيقت وجود نيست بل كه اين وجود عنواني وجهي از وجوه أصل وجود است كه امرى اعتباري است نظير مفهوم شيء وامر كه از حقايق متباينة انتزاع ميشوند .

فصل اوّل از باب اوّل در بيان نفى ماهيت از حقيقت وجود ومبرا بودن آن از لوازم ماهيت

نظر بآن كه وجود ( حقيقت وجود ) به خودى خود بدون تعين بجوهريت وعرضيت يعنى مقام صرافت ذات ومحوضت حقيقت بوجه من الوجوه تركيب ندارد وآنچه فرض ميشود در أصل وجود موجود است ( لذا تعدد وتكرر نمىپذيرد وافراد وتجليات خارجي وجود نيز عين تحقق خارجي وعين منشئيت اثر است ) قابل اكتناه وتصور نيست ووجود ذهني ندارد وچون معاني ومفاهيم جوهري وعرضى بحسب أصل حقيقت در ذهن حاصل ميشوند اگر وجود آتش نه مفهوم آن در ذهن حاصل شود بايد آثار خارجي آن نيز بر آن مترتب شود وآتش ذهني خاصيت سوزندگى داشته باشد . در حالتي كه فرق بين وجود خارجي وذهني آنست كه شيء در وجود خارجي داراى آثار است ودر وجود ذهني فقط شيء حاصل آيد . أصل حقيقت وجود بحسب حقيقت بىنياز وتمام وهستى وفعليت محض است ومبرا ومنزه است از جهات عدمي وچون صرف حقيقت وجود قابل تعدد وتكثر نمىباشد غير از أصل حقيقت هرچه فرض شود ظهور وتجلى وتدلى آن حقيقت است وتفصيل وظهور وبروز محسوب ميشود لذا نه اسم دارد ونه رسم وچون فوق مرتبهء آن أصل ، چيزى متصور نيست قابل تحديد وتعريف نمىباشد .