وحدت عددي است كه از اتحاد با متكثرات ابا وامتناع مىورزد واتحاد اثنين در وحدت عددي باعتبار عدم اتحاد دو موجود متحصل بالفعل باطل است نه وحدت اطلاقى چه آنكه اتصال يا اتحاد با وحدت اطلاقى عبارتست از اتحاد لا متحصل با متحصل واتحاد جهت قوه با جهت فعل چه آنكه نفس باعتبار اتصاف به قوه وهيولا ويا بودن آن هيولا جهت صور عقلي در مقام نيل بفعليت با عقل متحد شود .
وحق اوّل چون متصف بوحدت حقهء حقيقهء اطلاقى است واز آنجايى كه وحدت حقيقي غير نسبى ، صرف وجود وصرف كافهء كمالات وجودي است باعتبار أصل وحدت ذاتي اطلاقى ، جميع كثرات را بنحو أتم وأعلى ( نه بنحو كثرت ونقص ) در بر دارد كه :
آنچه از نعت كمال آيد واز وصف جمال * همه در روى نكوى تو مصور بينم
لذا در مقام وحدت اطلاقى حق اوّل همه كثرات محو وموهومند كه « الحقيقة صحو المعلوم ومحو الموهوم » وغير أو مثل عقول اگرچه باعتبار سريان در حقايق مادون متصف بوحدت اطلاقيهاند ولى باعتبار حد وجودي واتصاف بماهيت ، نسبت بحق اوّل محدود ، وهر محدودى نسبت به نامحدود ، معدوم يعنى مقهور بحساب آيد كه :
( پيش بىحد ، هرچه با حد است ، لاست ) . علامهء مؤلف - رض - در وصل 5 ( ص 56 ) به بيان ونقل كلام ( بعض أهل المعرفة ) پرداخته وبه نقل قول وى گفته است در مقام ذكر
هامش
- نفس را با عقل فعال انكار نمودهاند از اين باب كه در صورت تلقى نفس عقل كلى را واتحاد آن با خزائن عقليات بايد نفس متحد با عقل بتمام صور معقوله ومعاني موجوده در عقل علم حاصل نمايد .
اتحاد نفس با عقل فعال واتحاد حقيقت متحرك وسيال مادي با حقايق مجرده همان خروج شيء از قوه بمقام فعليت است وصور علمي وعقلي جهت كمال نفس وسبب تحصل وجودي وصيرورت آن عقل بالفعل واتصال بأصل خود ونيل بعلت غايى خويش مىباشد .اى برادر تو همه انديشهيى * ما بقي خود استخوان وريشهيىگر بود انديشهات گل ، گلشنى * ور بود خارى تو هيمه گلخنىاين به خاك اندر شد وكل خاك شد * وآن نمك اندر شد وكل پاك شدواين هليله پروريده در شكر * چاشنىّ تلخيش نبود ، دگر