و در نتيجه ، هرجملهاى كه آدمى بتواند از رهگذر آگاهى حسّى خود صدق يا كذب آن را ثابت كند آن قضيّه داراى معنا خواهد بود خواه صادق باشد يا كاذب و آن جملهاى كه آدمى راه معيّنى براى استخدام آگاهى حسّى خود در اثبات يا نفى آن جمله نداشته باشد . چنين جملهاى قضيه نخواهد بود و از نظر منطق وضعى مطلقا معنائى نخواهد داشت پس اگر ما تمكّن از استخدام آگاهى حسّى را براى اثبات صدق و يا كذب جمله ، شرط اساسى در پيدايش قضيّه از ناحيهء منطق وضعى دانستيم نتيجهاش آن خواهد بود كه هرجملهايكه فرض صدق يا كذبش بر آگاهى حسّى ما اثر نگذارد چنين جمله از نظر منطق وضعى نميتواند قضيّه باشد زيرا ما دامى كه صدق و يا كذب آن جمله نتواند تأثيرى در آگاهى حسّى ما بگذارد لا محاله اين آگاهى حسّى از اثبات صدق و يا كذب آن قضيّه نيز عاجز خواهد بود و بر اين اساس وقتى اين جمله را بررسى ميكنيم كه ميگويد : ( هر ( أ ) بدنبالش و يا مقارنش ( ب ) است ) مىبينيم كه از نقطهء نظر منطق وضعى اين جمله يك قضيّه است زيرا ميتوانيم براى اثبات صدق و يا كذب آن آگاهى حسّى خود را استخدام كنيم و ( أ ) را ايجاد كرده و سپس ملاحظه كنيم كه آيا واقعا بدنبال آن ( ب ) وجود مىيابد يا نه ؟
و امّا وقتى جملهاى را بررسى كنيم كه ميگويد : ( ميان ( أ ) و ( ب ) ارتباط ضرورى هست و پيدايش ( ب ) را بدنبال ( أ ) يك امر ضرورى ميداند ) مىبينيم كه اين ارتباط ضرورى در محيط آگاهى حسّى زايد بر اقتران و يا تعاقب چيز ديگرى را نشان نميدهد و در حالتى كه ( أ ) با ( ب ) همراه است خواه ميان ( أ ) و ( ب ) رابطهء ضرورت باشد و خواه نباشد در محتواى حسّى ما از ( ا ) و ( ب ) هيچ اختلافى پديد نخواهد آمد زيرا رابطهء ضرورت از محيط آگاهى حسّى خارج است و معناى اين آنست كه نميتوان با استخدام آگاهى حسّى باثبات صدق و يا كذب اين جمله دسترسى پيدا كرد و منطق وضعى قضيّه بودن جملههائى از اين قبيل را قبول ندارد و معنائى براى
الأسس المنطقية في الإستقراء ( مبانى منطقى استقراء ) ( فارسى ) — صفحة 90
مساهمون: السيد محمد باقر الصدر
ص٩٠